سریال آجمز قسمت اول

سریال آچمز قسمت اول

ماه بیگم که زن جوانی است و دو نوزادش را همراه دارد در کوچه ها این طرف و آن طرف می رود تا آدرسی را پیدا کند. او بعد از پیدا کردن نشانی، از لابه لای دیوارهای کوچه پاکتی پول برمی دارد و در عوض آن یکی از دوقلوهایش را جلوی طاقچه ی همان کوچه می گذارد و دیگری را در بغلش می گیرد تا برود. اما صدای گریه ی نوزادش بلند می شود. ماه بیگم هم که دلش تاب نمی آورد و می بیند فرزند دیگرش آرام تر است جای آن دو را عوض می کند و با چشمان گریان می رود.

45 سال بعد را می بینیم. مصیب زیر سایبانی دراز کشیده و استراحت می کند. صاحب زمینی که او در آن کار می کند و نامش ابک است بالای سرش می آید و می گوید: “زمین خشکه و این زبون بسته ها تشنه ان. پاشو موتور آب رو روشن کن. مصیب بعد از انجام کارهای زمین هندوانه به دست به مدرسه می رود. بچه های مدرسه بعد از دیدن او یک صدا اسمش را صدا می زنند. خانم معلم از بچه ها می خواهد که سر کلاس بروند و به مصیب اعتراض می کند که چرا هر روز برای او هندوانه می آورد. مصیب با لکنت زبان جواب می دهد: “شما هندونه دوست دارید. من اینو تازه از سر زمین آوردم.” ابک که از خانم معلم خوشش می آید و قصد دارد با او ازدواج کند از راه می رسد و در مورد هندوانه ی زمین هایش به مصیب کنایه می زند. سپس مسیب به خانم معلم می گوید که ماه بیگم با او کار دارد و می خواهد او را ببیند. در ادامه می بینیم که مصیب پیش فالگیر می رود. زن فالگیر بعد از کلی نصیحت به او می گوید: “جنم داشته باش. اگه با جنم به دختره بگی می خوایش غلط می کنه بگه نه. وگرنه اگه دست رو دست بذاری یهویی می بینی با ابک ازدواج کرده.” بعد صندوقچه اش را باز می کند و یک گردنبند مثلثی شکل به مصیب می دهد و می گوید: “مگه مشکل گشا نمی خوای که زبونت رو باز کنه؟ یه خرده طول می کشه ولی کار می کنه. هر وقت خواستی باهاش حرف بزنی می گیری تو دستت و یاد حرف های من می افتی.”

مصیب زبانش فقط جلوی مردم می گیرد. وقتی تنهاست عین بلبل حرف می زند. مثلا برای گوسفندان در مورد بحران آب و خشکسالی و دفاع از حق ضعیفان و … سخنرانی می کند. پسربچه ای صحبت های او با گوسفندان را می شنود و با تعجب می گوید: “مصیب خودتی؟ خوب حرف می زنی.” مصیب بعد از دیدن او دوباره زبانش می گیرد.

در ادامه قسمت اول از سریال آچمز، خانم معلم طبق خواسته ی ماه بیگم به خانه ی آنها می آید. مصیب از خانه بیرون می رود و آن ها را با هم تنها می گذارد. ماه بیگم از خانم معلم می خواهد صحبت هایش را بنویسد اما درباره ی این موضوع تا وقتی زنده است با هیچکس صحبت نکند.

در اعترافی که خانم معلم از زبان ماه بیگم می نویسد مشخص می شود که او از کاری که 45 سال پیش کرده پشیمان است. در واقع از همان ابتدا پشیمان شده. بعد از رها کردن یکی از فرزندانش در کوچه دنبال او گشته اما نتوانسته پیدایش کند.

مصیب بیرون از خانه در حال قدم زدن است که ابک با دو نفر از نوچه هایش می آید و سراغ خانم معلم را می گیرد. او موتور آبی را که به خرج خودش برای مدرسه خریده را آورده تا به خانم معلم نشان دهد. نوچه های ابک با خانم معلم درگیر می شوند. خانم معلم بیرون می آید و به ابک می گوید: “شما که بزرگتری چرا سر به سر این بنده خدا می گذاری؟” ابک برای اینکه خودش را خوب نشان دهد می گوید: “بعدا از دلش درمی آورم.”

خانم معلم سوار ماشین ابک می شود تا به خانه برود و این اتفاق مصیب را خیلی ناراحت می کند.

روز بعد مصیب که هنوز از دست ابک عصبانی است، سوار تراکتور می شود و به سمت زمین او می رود و هندوانه هایش را زیر می گیرد. در همین زمان، زمین فرو می نشیند و گرد و خاکی بلند می شود و مصیب سوار بر تراکتور داخل گودال بسیار بزرگی که از نشست زمین ایجاد شده می افتد.
اهالی ده دور گودال جمع می شوند و با دیدن تراکتوری که فقط چرخ هایش بیرون است، مطمئن شده اند که مصیب مرده است. خانم معلم داخل گودال می رود تا شاید مصیب را پیدا کند اما تنها چیزی که پیدا می کند یک پاکت است.

ابک که اصلا نگران جان مصیب نیست و فقط به خاطر خسارتی که به او زده عصبانی است می گوید: “شانس بیاره مرده باشه واگرنه با همین دست های خودم خفه ش می کنم.” در همین حال تلفنش زنگ می خورد و او بعد از شنیدن حرف های کسی که پشت خط است می گوید: ” ببریدش قلعه، من خودم میام.”
وقتی هوا تاریک شد ابک با نوچه هایش به مکان خلوتی می رود. مصیب دست و پا بسته آنجاست. یکی از نوچه ها می گوید: ” تو جاده داشت فرار می کرد، گرفتمش. میگه یه چیزی دارم که منو نجات میده.”
ابک به مصیب می گوید: ” بذار یه ختم آبرومند برات بگیرم، کارت عروسیم رو هم برات می فرستم. فکر کردی می تونی منو جلوی کسی خراب کنی؟ بعد از اینکه از ماه عسل برگشتم میام پیشت.”

ابک بعد از سپردن مصیب به نوچه هایش از آنجا می رود.
اتاقی که مصیب در آن زندانی است آتش می گیرد. و او که دهانش بسته است نمی تواند فریاد بزند…

عکسهای سریال آچمز قسمت اول (قسمت ۱):

عکس سریال آچمز قسمت ۱

عکس سریال آچمز قسمت ۱

عکس سریال آچمز قسمت ۱

عکس سریال آچمز قسمت ۱

عکس سریال آچمز قسمت ۱

عکس سریال آچمز قسمت ۱

عکس سریال آچمز قسمت ۱

عکس سریال آچمز قسمت ۱

قسمت‌های بعدی سریال آچمز را در این صفحه پیدا کنید. اگر می‌خواهید به محض انتشار، از آن مطلع شوید، درصفحه تلگرامی پاورقی عضو شوید. پیشنهادهای خود را هم برای مشکی‌مدیا کامنت بگذارید.

همچنین برای مطالعه داستان‌های سریال‌های دیگر، می‌توانید از این صفحه مربوط به پاورقی‌ها (ری‌کپ) استفاده کنید.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *