سریال آچمز قسمت سوم

 

هوشنگ و سارا و سحر در حیاط خانه ی پدرشان با هم بحث می کنند. هوشنگ معتقد است که سارا و سحر از زیر کار در می روند و به آقاجون خوب رسیدگی نمی کنند و یادآوری می کند که طبق قرعه کشی هرکدام موظفند هفته ای دو بار به آقا صابر سر بزنند. وقتی هوشنگ از خانه خارج می شود مصیب را جلوی در می بیند. او اصرار دارد که با خود آقا صابر صحبت کند. وقتی داخل خانه می رود ماجرا را برای آنها تعریف می کند و می گوید: “مادرم خواهرمو به آقا صابر فروخته.” آنها که کسی به اسم نصرت را نمی شناسند عکس های قدیمی را به مصیب نشان می دهند و می گویند: “اینا یتیم هایی اند که آقاجون سر و سامونشون داد.” مصیب با خودِ آقا صابر حرف می زند اما او که فراموشی دارد، می گوید: “به من دست نزن. بندازینش بیرون!” هوشنگ عصبانی می شود و می خواهد مصیب را بیرون کند که مصیب وصیت نامه ی مادرش را نشان می دهد. آن ها متوجه می شوند نصرت باید 45 ساله باشد و سارا هم 45 سال دارد. سحر و هوشنگ کمی سر به سر سارا می گذارند اما سارا واقعا شک کرده است و با ناراحتی از خانه بیرون می رود و می گوید: “آزمایش می دم.”

شب، مصیب به خانه ی خانواده ی روح انگیز می رود. آن ها به نظر ناراحت می آیند. روح انگیز هم آنجاست و او هم از مصیب کمی دلخور است می گوید: “چرا این دروغ ها رو گفتی؟ نمیگی یه چیزی میگی که باور می کنن و نمی شه جمعش کرد؟ چرا یه جوری رفتار کردی که اینا فک کنن بین ما یه چیزی هست؟” مصیب ناراحت می شود و می گوید: “از طرف شما چیزی نیست؟” روح انگیز می گوید: “نه. نیست.” بعد از مصیب می خواهد که جلوی پدر و مادرش بگوید که بین آنها چیزی نیست. و او هم این کار را انجام می دهد. روح انگیز موقع رفتن درباره ی ماجرای قلعه سوال می پرسد اما مصیب چیز تازه ای برای گفتن ندارد. روح انگیز می گوید: “لباس های همایون رو تو قلعه پیدا کردن ولی اثری از خودش نیست. ابک میگه شما همایون رو کشتی. مامورا دنبالت می گردن. به نظرم برگرد به ده بهشون توضیح بده.” مصیب که ترسیده است می گوید: “کسی حرف منو باور نمی کنه.”

در ادامه می رویم به خانه ی سه نفر به اسم های متین و لطیف و فرزاد که بی پول و گرفتار هستند و حتی یخچال خانه شان خالیِ خالی شده. آن ها برای رفتن به جایی برای مناقصه آماده می شوند. بعد از خوردن صبحانه فرزاد می گوید: “این آخرین چای فقیرانه تو این خونه ست.” لطیف می گوید: “همیشه همینو میگی ولی می ریم سنگ رو یخ می شیم.” فرزاد جواب می دهد: “می دونی فرقت با بقیه مخترعین چیه؟ اونا امید دارن، تو نداری.” سپس آن ها برای شرکت در مناقصه به ساختمانی می روند. از آنها کارت ورود می خواهند و می گویند که اسم شما در لیست مهمانان نیست و لابد شرایط لازم را نداشته اید. فرزاد اصرار می کند که با مدیریت تماس بگیرند اما نمی شود. سپس داد و بیداد راه می اندازد تا شاید بتوانند به زور داخل اتاق شوند اما آن ها را بیرون می کنند.

در آن طرف مصیب به ترمینال می رود تا به ده برگردد ولی وقتی یاد حرف های ابک و روح انگیز و بقیه می افتد منصرف می شود.

 

عکسهای سریال آچمز قسمت سوم (قسمت 3):

 

 

قسمت‌های بعدی سریال آچمز را در این صفحه پیدا کنید. اگر می‌خواهید به محض انتشار، از آن مطلع شوید، درصفحه تلگرامی پاورقی عضو شوید. پیشنهادهای خود را هم برای مشکی‌مدیا کامنت بگذارید.

همچنین برای مطالعه داستان‌های سریال‌های دیگر، می‌توانید از این صفحه مربوط به پاورقی‌ها (ری‌کپ) استفاده کنید.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *