سریال گلپری قسمت 10

برای مراسم عقد خانواده ی سلیمان هم دعوت هستند. همسر سلیمان و فاطما به خاطر اینکه گلپری قرار است همسر اژدر شود به او متلک می اندازند و با حرف هایشان او را آزار می دهند.

وقتی مامور عقد از راه می رسد اژدر و گلپری کنار او می نشینند. بدریه که برای مراسم عقد دیر به اتاق پذیرایی می آید مجبور می شود کنار علی بنشیند. علی دور از چشم همه مدام به بدن او دست می زند و او را ناراحت می کند. برای همین بدریه وسط مراسم با گریه بیرون می رود. گلپری هم که حواسش به دخترش است بدون اینکه جواب مثبت را بدهد به دنبال بدریه می رود تا او را آرام کند.

در همین بین کادیر از راه می رسد و یعقوب را صدا می زند تا باهم صحبت کنند. کادیردر گوشه ای به او می گوید: «این عقد رو کنسل می کنی و بنابر حکم دادگاه بچه هارو به مادرشون میدی. » یعقوب که از تعیین تکلیف کردن کادیر خوشش نیامده دلیل حرف های او را می پرسد. کادیر جواب می دهد: «دلیلش پسرته، ایوب! تو میگی فرار کرده و به سوریه رفته و گم شده اما من میگم ایوب اصلا از مرز رد نشده. همینجا مرده. همه چیزرو فهمیدم. مرگ پسرت رو هم فهمیدم می خوای تعریف کنم؟ اگه نوه هات بفهمن که تو مرگ پدرشون دست داشتی باز انقدر بهت وابسته می مونن؟ » یعقوب خان که رنگ از صورتش پریده تفنگش را درمی آورد. کادیر می گوید: «منو نمی تونی اینجوری ساکت کنی! اون عقد رو همین الان کنسل کن منم کثافت کاری هایی که پشتت قایم کردیو رو نمی کنم. »

بدریه در انبار گریه می کند و گلپری به او می گوید: «من با نامزد قبلی علی آشنا شدم. می دونم کاری نمونده که با دختره نکرده باشه. دخترخوشگلم، تو این مملکت به یه عالمه زن تجاوز میشه. ساکت میمونن و حرفی نمی زنن. اما تو تنها نیستی من همیشه پشتتم برات هرکاری می کنم. » بدریه می گوید: «پس برو از یه جایی خودت رو پرت کن پایین. چون بیشتر از همه تو اذیتم کردی. » سپس گلپری را پس می زند و کادر را صدا می کند تا در آغوش او گریه کند.

در حیاط عمارت، یعقوب به گلپری می گوید که عقدی در کار نیست و بچه ها را هم با خود به استانبول ببرد. گلپری که تعجب کرده موضوع را از کادیر می پرسد اما او هم درست و حسابی دلیل حل شدن این ماجرا را توضیح نمی دهد. به هرحال گلپری بابت همه چیز از او تشکر می کند.

یعقوب در خانه اش از اژدر می خواهد که گلپری را فراموش کند و به بچه ها هم می گوید همراه مادرشان به استانبول بروند. همه از این حرف متعجب و ناراحت می شوند. اژدر که خیلی ناراحت است دلیل کنسل شدن عقد را از پدرش می پرسد. یعقوب خان اینگونه جواب می دهد: «گلپری تو استانبول یه خاطرخواه داشته. یکی که چه عرض کنم یه عالمه ن! » حسن و اژدر خیلی عصبانی می شوند و اژدر می گوید: «اون زن کجاست؟ بهش نشون میدم این کارها یعنی چی! » یعقوب جلوی او را می گیرد و اجازه نمی دهد کاری بکند. در ادامه یعوقب خان برای اینکه به گلپری فشار مالی بیاورد به نوه هایش پول نمی دهد و نمی گذارد حتی گوشی هایشان را با خود ببرند. او به حسن می گوید که راهی برای برگرداندن آنها پیدا خواهد کرد.

اژدر به حیاط می رود وعصبانیتش را روی دیوار خالی می کند. حسن به او پیشنهاد می دهد که با کمک هم اتهامی به گلپری بزنند تا به زندان بیفتد واز دستش خلاص شوند. اژدر از پیشنهاد او خوشش می آید و قبول می کند. آنها چیزی از نقشه شان به یعقوب خان نمی گویند.

بالاخره بچه ها با نارضایتی همراه مادرشان راهی استانبول می شوند. مدت کمی بعد از رفتن آنها، یعقوب خان وسایلش را جمع می کند تا به استانبول برود و اژدر هم همراهی اش می کند.

در دفتر وکالت کادیر، شیما که متوجه شده همسرش سه بار پشت سرهم به تاشکینان رفته است در مورد موکل او از بورجو سوال هایی می پرسد. او متوجه می شود که اسم موکلش گلپری است و دوست بچگی کادیر بوده اما از آنجایی که چیزی درمورد او نشنیده دوباره به شک می افتد.

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *