سریال بوی باران قسمت 44

شهاب در زندان به غذاخوری می رود. در آنجا چند نفر قصد اذیت کردن او را دارند اما شخصی به نام سالار که شهاب را می شناسد از او دفاع می کند. این کارسالار باعث تعجب او می شود. شهاب شب ها در زندان خماری می کشد وچون به آن فضا عادت ندارد،فقط در گوشه ای می نشیند.

آرمان چند تا چمدان پر از مواد مخدر را در کارخانه جاساز می کند. مرد کارتون خوابی در ازای گرفتن پول با پلیس تماس می گیرد و به طور دقیق آدرس آرمان و چمدان هایش و آدرس قاچاقچی اصلی یعنی مهندس را می دهد.

سمیه که به طور اتفاقی حافظه ی گوشی برهان را پیدا کرده است فیلم شهادت او را به پیشنهاد ترانه پیش بازپرس می برد.

مهندس در سوله ای با یک مشتری قرار می گذارد و در حال انجام معامله ای است. در همان حال پلیس ها به آنجا می ریزند و مهندس و آدم هایش را دستگیر می کنند. همزمان نیروهای پلیس چند نفر از کارگرانی را که با آن باند همکاری می کرده اند، در کارخانه ی زباله دستگیر می کنند. بازپرس که مدتی است روی این پرونده کار می کند هنوز دقیق نمی داند که چه کسی چنین اطلاعات دقیقی را ازمکان مهندس به آنها داده است. در ادامه می بینیم مرجان که هنوز دستگیر نشده و پلیس ها نمی دانند او کجاست سر خاک مادرش می رود و به او می گوید: «بالاخره به قولم عمل کردم. ازش انتقام تو و خودمو گرفتم. مهندسِ زورگو و حق به جانب حالا دیگه پشت میله های زندونه. »

رستگار بعد از بازجویی از مهندس و کارگران کارخانه پرویز را هم بازجویی می کند. او اتهامات مختلف پرویز را می خواند و پرویز که آنها را قبول ندارد توضیح می دهد: «همه چیز رو که انداختین گردن من. فرشته که همه ی بدبختی های من زیر سر اونه، به من پول خوبی داد تا یه جنازه رو به جای خودش تو انبار بندازم. بعد هم کسی به اسم مرجان بهم زنگ می زد و امر و نهی می کرد. وقتی فریبا موی دماغ شد بهم گفتن بترسونمش. قرار نبود بمیره من فقط چند تا پیچ رو شل کردم. سهیل رو هم شهرام کشتش. از برهان هم خبری ندارم. » او این اعترافات را می نویسد.

قاضی در دفتر خود به خانم زارع بابت آزاد شدن پیمان تبریک می گوید و توضیح می دهد: «این پرونده خیلی پیچیده بود. ما با یه باند مواد مخدر روبرو بودیم. و برای اینکه اونها مطمئن بشن می تونن به فعالیت هاشون ادامه بدن مجبور شدیم خبر اعدام پیمان رو منتشر کنیم. اینا آدمای خطرناکی هستن. این همه پرونده درست شد واسه قتلی که اصلا اتفاق نیفتاده بود. اونا یه جنازه از تو سردخونه پیدا کردن و توی انبار آتیشش زدن. » زارع که متوجه می شود تمام مدت آنها از بی گناهی پیمان باخبر بوده اند اما به او چیزی نگفته اند عصبانی می شود. آقای رستگار بابت این موضوع از زارع معذرت خواهی می کند و به او می گوید که خبرهای خوشی هم دارد.

بالاخره پیمان که آزاد شده است به خانه برمی گردد و خانواده اش با دیدن او بسیار خوشحال می شوند. پیمان که از ماجرای به زندان افتادن ترانه بی خبر است سراغ او را می گیرد. مادرش به گریه می افتد و نغمه و آقا مصطفی با ناراحتی سکوت می کنند. در همین حال زنگ خانه به صدا در می آید و رستگار و زارع همراه ترانه وارد خانه می شوند.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *