سریال بوی باران قسمت 45

ترانه چادری که سهیل برای او خریده بود را سر می کند و سر خاک او می رود و با گریه می گوید: «می خواستم بعد از عروسیمون اینو سر کنم اما حالا نیستی. »

سپس ترانه به دیدن خانواده ی سهیل می رود و ماجرای گردن گرفتن قتل سهیل را برای آنها تعریف می کند. ماجرا از این قرار است که آقای رستگار در بازجویی از ترانه می خواهد برای آزاد شدن پیمان و پایمال نشدن خون سهیل قتل او را گردن بگیرد زیرا در این صورت آدم های خطرناکی که پشت این قتل و این پرونده ی پیچیده بوده اند با این کار خیالشان راحت می شود و آفتابی می شوند. ترانه ابتدا زیر بار نمی رود و نمی خواهد قتل مردی که عاشقش بوده را گردن بگیرد اما با خواهش آقای رستگار و توضیحات او درباره ی آن پرونده قانع می شود. آقا فریدون بعد از شنیدن حرف های ترانه می گوید: «تو کار بزرگی کردی دخترم. امیدوارم مارو اگه خواسته یا ناخواسته قضاوتت کردیم ببخشی. » بعد از کمی صحبت ترانه آزمایشی را روی میز می گذارد و خبر باردار بودنش را به آنها می دهد. پدر و مادر سهیل گریه می کنند و نسرین خانم به عکس پسرش با غصه نگاه می کند.

رستگار و خانم زارع باهم به رستوران می روند و بعد از مرور کردن اتفاقات اخیر زارع بابت به زندان افتادن شهاب ابراز خوشحالی می کند. آنها بعد از شام در ماشین کمی باهم حرف می زنند و آقای رستگار از زارع می خواهد با توجه به برطرف شدن مشکلاتشان دوباره زندگی شان را از نوع بسازند. اما خانم زارع ابتدا دروغ های رستگار را بهانه می کند اما بعد از کمی صحبت معلوم می شود که او به خاطر اینکه نمی تواند بچه دار شود خیلی ناراحت و شرمنده است و پیشنهاد رستگار را رد می کند و باعث ناراحتی او می شود.

پیمان بابت مشکلاتی که به خاطر او برای ترانه پیش آمده احساس گناه می کند و در این باره با پدرش درد و دل می کند. او که تصمیم گرفته است همه چیز را جبران کند به خانواده اش خبر خوبی می دهد و می گوید: «یه هم بند داشتم که خیلی باهاش رفیق شدم. 30 سال براش بریده بودن. به من می گفت تو پسر خوبی هستی و وقتی آزاد شدی بچسب به کسب و کار من. خیلی پولدار بود. » آقا مصطفی با نگرانی می گوید: «اگه آدم حسابیه باهاش کار کن. ولی مراقب خودت باش. »

سیاوش و سیمین تصمیم دارند که به ملاقات شهاب بروند و سیمین به خاطر پسرش ابراز نگرانی می کند و از سیاوش می خواهد که پشت پسرشان را خالی نکند. سیاوش می گوید: «من که دیگه به خاطر اون نمی تونم سرم رو بالا بگیم. اما پشتشو خالی نکردم. پس اون سالار رو واسه چی گذاشتم که مراقبش باشه؟ اما شهاب باید حکمشو بکشه. »

در ادامه می بینیم که پیمان نیمه شب پنهانی از خانه بیرون می رود و در جای پرتی قسمتی از زمین را می کَند و چمدان پر از دلار را از زیر خاک بیرون می کشد. او با دیدن آن همه پول چشمانش برق می زند و می خندد. سپس بدون اینکه جلب توجه بکند به خانه برمی گردد و مقداری از دلارها را در زیرزمین پنهان می کند.

در خانه ی آقا مصطفی، نغمه به خاطر بی پولی و وضعیت زندگی شان اعتراض دارد و با پیمان در این باره حرف می زند. بعد از این حرف ها پیمان که دیگر کلی دلار دارد برای خودش یک ماشین می خرد.

ترانه دوباره به بیمارستان برمی گردد و رئیس آنجا با در نظر گرفتن مشکلاتی که ترانه از سر گذرانده به او اجازه می دهد در همان بیمارستان مشغول کار شود.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *