سریال بوی باران قسمت 49

فرشته که در واقع با مرجان همکاری می کرده، چمدان پر از دلار را پیدا کرده است و آن را به او می دهد. مرجان که می ترسد سر و کله ی پیمان در انباری پیدا شود از فرشته می خواهد که زودتر وسایلش را جمع کند. فرشته با پوزخندی درباره ی پیمان می گوید: «پسره ی احمق! از وقتی پاش تو زندگیم باز شد جز بدبختی چیزی برام نداشته. عشق و عاشقی همش کشکه. » مرجان از فرشته می پرسد با سهمش از دلارها چه خواهد کرد. فرشته می گوید که می خواهد باز هم با او بماند. آنها باهم به یک خانه ی امن تر می روند.

پیمان که متوجه شده فرشته رفته است، سراغ چمدان می رود اما آن را پیدا نمی کند. او که باز هم از فرشته رکب خورده و دلارها را هم از دست داده همانجا می نشیند و گریه می کند.

در ادامه نحوه ی آشنایی مرجان و فرشته را می بینیم. به زمانی برمی گردیم که مرجان عکس های فرشته را در گوشی شهاب می بیند و کمی او را سوال پیچ می کند. شهاب می گوید: «قربون اون حسودی کردنت برم! کارگر کارخونه ست. قرار بود عکساش رو تو پرونده اش بذارم. خواست زرنگی کنه اینارو فرستاد. من هم اخراجش کردم. »

در یکی از مهمانی های مرجان، فرشته برای خودش کاسبی می کند و موادهای بی کیفیتش را به این و آن می فروشد. مرجان که نمی داند چه کسی این موادها را پخش کرده به بادیگاردش احسان می گوید او را پیدا کند و حسابش را برسد. احسان هم بعد از پیدا کردن فرشته او را کتک می زند. احسان پرادعا هم فرشته را می زند و هم خودش از او کتک می خورد. مرجان این صحنه را می بیند و ازجسارت فرشته خوشش می آید پس بدون اینکه خود را معرفی کند به او کمک می کند تا از دست احسان فرار کند.

بعدها فرشته برای تشکر به گالری مرجان می آید و آنها بیشتر باهم آشنا می شوند. در دیدارهای بعدی آنها برای اسب سواری بیرون می روند و فرشته که می داند مرجان کلی آشنا دارد، برای رفتن به آمریکا از او کمک می خواهد. مرجان می پرسد: «حالا چرا می خوای بری؟ مگه نگفتی با یه بچه پولدار آشنا شدی. » فرشته می گوید: «پسره مال این حرفا نبود. منو پیچوند. حالا نه که ناراحت باشم اما دارم براش! » مرجان می گوید که آمریکا رفتن پول و دلار می خواهد و فرشته هم می گوید: «اتفاقا پول منم به دلاره! » مرجان با شنیدن این حرف به شک می افتد. در ماشین مرجان، او از فرشته می پرسد: «حالا من نفهمیدم چرا نتونستی از این پسره که کارخونه داره سواری بگیری؟ » فرشته می گوید: «من اونو یه جوری سوزوندمش تا عمر داره یادش نره. » مرجان که دیگر شکش بیشتر شده او را تا خانه اش تعقیب می کند و وقتی وضعیت زندگی فرشته را می بیند با خودش می گوید: «تو دلارت کجا بود بچه جون! »

مرجان برای برطرف شدن شکش با شهاب قرار می گذارد و به او می گوید: «آخرین چمدونی که بابام برات فرستاد کجاست؟ همین فردا می خوادش! » شهاب که چمدان را گم کرده مجبور می شود قبول کند که آن را فردا تحویل دهد.

در آخر چگونگی دشمن شدن مرجان با پدرش را می بینیم. او که به نحوه ی مرگ مادرش مشکوک شده، از دکتری که در پزشکی قانونی کار می کند اطلاعات می خواهد. دکتر که برای او تحقیق کرده است بعد از کمی مکث می گوید: «ظاهر قضیه نشون می ده که اشتباه اتاق عمل باعث مرگ مادرتون شده اما اونی که پول داده و طرف رو برای این کار اجیر کرده پدرتونه! » مرجان با شنیدن این حرف چشمانش پر از اشک می شود.

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *