سریال بوی باران قسمت 50

به دنبال ماجراهایی که در زمان گذشته اتفاق افتاد، مرجان بعد از باخبر شدن از چگونگی مرگ مادرش سرخاک او گریه می کند و قول می دهد که انتقام او را از پدرش بگیرد. او بعد از مدتی به خانه ی مهندس می رود و وقتی متوجه می شود که پدرش قصد دارد با خاله اش ازدواج کند، بیشتر عصبانی می شود.

آرمان و شهاب لا به لای زباله ها به دنبال چمدان می گردند. وقتی آن را پیدا نمی کنند، آرمان به فرشته شک می کند. شهاب هم برای اینکه مطمئن شود، سراغ فرشته می رود و او را سوار ماشینش می کند وبا لحن ملایم ومهربانی فرشته را برای یک مهمانی دعوت می کند. فرشته که قبلا خیلی سعی داشت خودش را به شهاب نزدیک کند، قبول نمی کند و می گوید: «تو فکر می کنی یادم رفته با من چیکار کردی؟ قبلا هم اگه باهات بودم، به زور تحملت می کردم. » شهاب سیلی محکمی به او می زند و می گوید: «واسه من آدم شدی؟! تو اصلا به ما نمی خوری! اگه اومدم سراغت خودت می دونی برای چیه. » سپس او را با لگد از ماشین پیاده می کند. شهاب که مطمئن شده برداشتن چمدان کار خود فرشته است، به کمک آرمان دنبال راه چاره ای می گردد.

مرجان تلفنی با شهاب صحبت می کند و ماجرای گم شدن چمدان را از او می شنود. او برای پیدا شدن پول ها یک هفته به شهاب فرصت می دهد.

مرجان که تقریبا فهمیده دزدیدن چمدان کار فرشته بوده است، به او می گوید که برای رفتن به آمریکا لازم است توضیح دهد که آن همه دلار را از کجا آورده. بنابراین آن ها باهم به رستورانی می روند و فرشته همه چیز را تعریف می کند. مرجان که نقشه ای در سر دارد می گوید: «بعید می دونم این همه پول مال اون پسر کارخونه دار باشه! حتما خود پسره واسه یه آدمی کار می کنه. شک نکن اون آدم هم خیلی گردن کلفته. هرجا بری پیدات می کنن. پس یه راه می مونه، تا وقتی زنده ای همه دنبالت می گردن تا پولارو ازت بگیرن اما وقتی بمیری دیگه کسی دنبالت نیست. » فرشته کمی تعلل می کند و از دردسرهای این کار نگران می شود اما به خاطر رسیدن به پول ها نقشه ی مرجان را قبول می کند.

برای اجرای آن نقشه در شب عروسی، پرویز از طریق راه مخفی ای که در انباری وجود دارد جنازه ای را در آنجا می گذارد و می رود. بعد از او، فرشته وارد انبار می شود و آنجا را به آتش می کشد. خودش هم از همان راه مخفی فرار می کند.

بعد از این ماجراهایی که در گذشته اتفاق افتاده بود، کارخانه ی سیاوش از پلمپ خارج می شود اما بلافاصله مامور بانک حکم مصادره ی آنجا را می آورد. سیاوش که به خاطر بدهی های شهاب به بانک به دردسر افتاده است، تصمیم می گیرد با برگرداندن کارگران به کارخانه برای حل این مشکل کمی وقت بخرد.

ترانه سرخاک سهیل با گریه می گوید: «امروز بچه مونو حس کردم. بعد فهمیدم که تنها نیستم. حسش دقیقا شبیه وقتایی بود که تو کنارم بودی. من تصمیم گرفتم بچه مون رو نگه دارم. »

مرجان که از پدرش می ترسد و فکر می کند او دنبالش است، قصد دارد هر چه سریعتر از ایران فرار کند. فرشته با این کار مخالف است و می گوید: «بابات رو خیلی دست بالا گرفتی! اون هوشش کجا بود! یه آدم معمولیه. به نظر من بهش زنگ بزن و ادای دخترای نگران رو در بیار. اگه فهمیده باشه که به زندان افتادنش کار توئه، معلوم میشه. »

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *