مرجان دور از چشم فرشته، کارهای مشکوکی با اسم او در لپ تاپش انجام می دهد.

فرشته که فهمیده مهراد قصد جان او و مرجان را دارد این موضوع را به مرجان هم خبر می دهد. او به مرجان که خیلی ترسیده است، پیشنهاد می دهد عمویش را قربانی این ماجرا کند تا هم کنترل شبکه به دست آنها بیفتد و هم حرص مهراد با کشتن عضو مهمی که جانشین مهندس است، خالی شود. مرجان که دلش نمی خواهد عموی خود را بکشد مردد می شود اما فرشته با حرف هایش سعی می کند او را قانع کند.

فرشته پیش شهرام می رود و با دادن اطلاعاتی درباره دکتر، از او می خواهد به مهراد خبر برساند که عموی مرجان همه کاره و جانشین مهندس است و با کشتن او کل شبکه از هم می پاشد.

سیمین که بعد از از دست دادن شادی غمگین تر شده درباره ی نبود او و مشکلات شهاب با سیاوش درد و دل می کند و چون پیمان را در کارخانه و در اتاق پسرش دیده، ناراحت است و فکر می کند که او جای شهاب را گرفته. سیاوش او را دلداری می دهد و می گوید که کسی جای شهاب را نخواهد گرفت.

به نظر می آید که پیمان پیشنهاد مرجان را پذیرفته و برای ادامه دادن مسیر خلافی که شهاب در پیش گرفته آماده شده است. خانواده اش بابت شغل جدید او در کارخانه خیل خوشحالند و عموی سهیل را برای جور کردن این کار دعا می کنند. آقا مصطفی به پیمان می گوید: «اون کار قبلیت چی بود آخه؟ شرخری! گرفتن مال اینو اون! اما الان مثل مرد پول درمیاری. » این حرف ها موقع خواب پیمان را آزار می دهد اما وقتی پیام مرجان به گوشی او می آید که نوشته قسط های بعدی بیشتر و بیشتر می شود، با خیال آسوده می خوابد.

شهرام پیش مهراد می رود و اطلاعاتی که فرشته خواسته بود را به او می دهد. مهراد هم از او می خواهد خودش کارعموی مرجان را یکسره کند. شهرام بعد از اجاره گرفتن از فرشته قبول می کند.

عموی مرجان برای روستاییان یک مجتمع خیریه افتتاح کرده و به این طریق قصد دارد نماینده ی انتخاباتی خود را معرفی کند و برای او رای جمع کند. او بعد از سخنرانی وارد ساختمان می شود. در همین موقع عده ای از مردم روستا با بیل و کلنگ به مسئولین حمله می کنند زیرا به خاطر بسته شدن چاه های آب شان عصبانی اند. شهرام از این شلوغی استفاده می کند و دکتر را با چاقو می زند و فرار می کند.

بعد از کشته شدن دکتر، مرجان این خبر را به پدرش می دهد. او هم در زندان خیلی ناراحت می شود و احساس شکست می کند. مرجان به مهندس می گوید: «از اول هم بهت گفتم بذار کارهارو خودم ببرم جلو. حالا بعد از عموم به کی می تونیم اعتماد کنیم. »

مهندس از او می خواهد که همچنان با او در ارتباط باشد تا تصمیمی بگیرند.
رستگار و سرگرد به محل حادثه می روند و بعد از بررسی آنجا و سوال پیچ کردن اهالی روستا، دوباره به اداره برمی گردند. سرگرد به رستگار می گوید: «هرچی فکر می کنم بعید می دونم کار محلی ها باشه.»
IC1
قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برچسپ ها