سریال تلخ وشیرین قسمت 60

امروز روز ولنتاین است. گزیده و زینب آماده شده اند تا به پارتی کورای بروند. حیات به آنها سفارش می کند که مواظب خودشان باشند. نادر هم با آنها می رود که مواظب گزیده باشد.

همه ی دخترها و پسرها با صورت های شاد و زیبا به جشن می آیند و امیدوارند که روز پر از عشقی داشته باشند. گزیده و زینب به محل مهمانی می روند و بوراک را می بینند که مشغول خوردن مشروب است. گزیده هدیه اش را به او می دهد و از بوراک هم انتظار کادو دارد ولی بوراک می گوید که وقت و حوصله فکر کردن به کادو را نداشتم و گزیده از بی توجهی او ناراحت می شود.

اونور و زینب به همدیگر هدیه می دهند. اونور به زینب لنگه ی گوشواره اش را که یادگار مادرش بود هدیه می کند. او آن را با فروش گیتارش خریده است. و زینب هم آن یکی لنگه ی گوشواره اش را فروخته تا برای اونور کادو بخرد. آنها برای چند لحظه هاج و واج به هم نگاه می کنند و بعد از این اتفاق خنده شان می گیرد. چیزی که بین آنها عوض شده این است که عاشق تر از همیشه شده اند.

سودا که می داند بعد از این جشن از کورای جدا خواهد شد غمگین است و موقع آمدن به محل جشن دختر مو بوری سر راهش قرار می گیرد و با عصبانیت به او می گوید دست از سر او و مادرش بردارد. سودا متوجه می شود که آن دختر خواهرش است. باورش نمی شود که خواهر همسن خودش داشته باشد.

کورای از سودا که خیلی زیبا شده استقبال می کند و باهم شروع به رقصیدن می کنند.

تارکان و امل هم از باهم بودنشان خوشحالند و لذت می برند.

عابدین شاخه گلی در دست منتظر آسیه است که به او تقدیم کند. ولی ندیم با دختری وارد سالن می شود و آسیه با دیدن آنها ناراحت می شود. از ندیم می خواهد دوست دخترش را معرفی کند. ندیم می گوید که دوست دختر ندارد و عاشق آسیه شده است. و برای اینکه عابدین ناراحت نشود از آسیه فاصله می گیرد. آسیه از شنیدن حرف های ندیم خوشحال می شود و او را می بوسد. در همین حال عابدین با آسیه روبرو می شود و شاخه گل را به طرف او می گیرد و آُسیه با عصبانیت می گوید: « تو و من هیچ وقت نمی تونیم باهم باشیم. »

کورای و سودا طبق قرار قبلی ناگهان درگیر می شوند و دعوای سختی باهم می کنند. و کورای فریاد می زند نمی خواهد او را ببیند. و سودا از مهمانی خارج می شود. بوراک که هنوز مشغول نوشیدن است کادوی اونور را می بیند و به او می گوید: «تو که پول نداشتی! از این چیزها بخری. تو ساعت من را دزدیدی! و با پولش هدیه خریدی. » او و اونور درگیر می شوند ولی کورای آنها را از هم جدا می کند و بوراک مهمانی را ترک می کند. سودا و بوراک موقع خروج از مهمانی همدیگر را می بینند و بوراک به سودا می گوید: «قبلا همه چیز بهتر بود. الان بی معنی به نظر می رسد. به دوستم تهمت دزدی زدم. نمی دانم چه شده. » و امیدوار است که سودا هنوز دوستش داشته باشد. ولی سودا اعتراف می کند که عاشق کورای شده و به او حسی ندارد. اما بوراک لب های او را به آرامی می بوسد و کورای و گزیده که دنبال آنها آمده بودند این صحنه را می بینند.

در مدرسه، بیتاخانم ناگهان وارد اتاق شریف می شود و او را در حال بوسیدن زنی غافلگیر می کند و با لنگه کفش به جان آنها می افتد و کتکشان می زند ولی وقتی می فهمد که شریف مشغول تمرین برای مراسم عروسی است و هیچ خیانتی در کار نیست شرمنده شده و معذرت خواهی می کند.

حیات خانم که قرار بوده امروز را با فلاح بگذراند به خانه ی او می رود ولی فلاح می گوید که امروز جلسه دارد و دیدارشان را به فردا موکول می کند. حیات ناراحت و غمگین تصمیم می گیرد او را تعقیب کند. فلاح به سینما می رود و حیات که خیال می کرد او جلسه ی مهمی دارد از رفتار او تعجب می کند و به دنبال فلاح وارد سینمای خالی می شود.  ناگهان تصویر فلاح روی پرده ی سینما ظاهر می شود و بعد از اینکه از احساساتش به حیات می گوید زانو زده از او تقاضای ازدواج می کند. حیات با دهانی باز به این صحنه خیره می شود و این تصاویر مقدمه ی آقای فلاحی می شود که کنار حیات زانو زده و از او تقاضای ازدواج می کند.

Gun ay

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *