سریال تلخ و شیرین قسمت 58

بعد از جدا شدن از آرزو، کورای سودا را سر خاک پدر و مادرش می برد. و می گوید: «کسی که هیچ کس را ندارد من هستم نه تو که هم پدر و هم مادر داری. پدر و مادر من بخاطر برادرم مردن و وقتی به برادرم شلیک شد گلوله ها به آنها خورد. » و گریه اش می گیرد. سودا برای دلداری او را بغل می کند. بعد از آن کورای به شعله زنگ می زند تا برای ملاقات سودا و خواهرش از او مشاوره بگیرد و به شعله خبر می دهد که حیات به ازمیر نرفته و ماندگار شده است.

فلاح می خواهد برای حیات هدیه ی ولنتاین بگیرد. ولی به جای آن حیات از او می خواهد برای بچه های بی سرپرست عروسک بخرند و باهم به موسسه نگهداری از آن ها می روند تا خوشحالشان کنند ولی حیات از مدیر موسسه می شنود که خود آقای فلاح موسسه را تاسیس کرده و هزینه ی آن را هم می دهد. او بیشتر به فلاح علاقمند می شود!

شعله که فهمیده هنوز حیات و فلاح در رابطه هستند با حیات قرار می گذارد که او را ببیند. و موضوعی را با او در میان بگذارد. ولی موقع رفتن به خانه ی حیات دزدیده می شود و فلاح در انتظار او می ماند. سپس حیات خانم از فلاح سراغ شعله را می گیرد ولی او اظهار بی اطلاعی می کند.

کورای به برادرش می گوید: «حالا که تو و حیات همدیگر را دوست دارید از او خواستگاری کن. » آنقدر او را تشویق می کند که فلاح جرئت پیدا کرده و تصمیم می گیرد به حیات پیشنهاد ازدواج بدهد.

از آن طرف آیهان و امل که قرار گذاشته اند رابطه آسیه و عابدین را بهتر کنند با آسیه صحبت می کنند ولی نمی توانند به آسیه که مغرور است و آنها را داخل آدم حساب نمیکند نزدیک شوند. برای همین امل تصمیم می گیرد از طریق تارکان وارد عمل شود ولی تارکان می گوید: «من خبرچین نیستم و جاسوسی دوستم را نمی کنم. » بنابراین امل مجبور می شود به تارکان بگوید که از او خوشش می آید و تارکان را تحت تاثیر قرار می دهد.

گزیده و بوراک طبق قرارشان به هم کلاسی ها می گویند که از هم جدا شده اند. چون حیات خیلی به آنها گیر داده بود و مانع رابطه ی آنها می شد. همه از این اتفاق شوکه می شوند. بعد از اینکه حیات از جدا شدن آنها خبردار می شود به خواهرش که گریه می کند می گوید: «کار خوبی کرده ای. اگر کسی لیاقت آدم را نداشته باشد باید از او جدا شود. »

اونور که می خواهد زینب را خوشحال کند تصمیم گرفته برای روز ولنتاین لنگه ی گوشواه ی زینب را که یادگار مادرش است را بخرد. ولی پول کم می آورد و با شرمندگی از بوراک قرض می خواهد ولی بوراک می گوید که هنوز دستمزدش را نداده اند و با این حال برای خودش ساعت گران قیمتی می خرد. و این موضوع اونور را خیلی ناراحت می کند.

ندیم که به بچه ها قول داده بود به دوستی آسیه و عابدین کمک کند برای همین پیشنهاد آسیه برای رفتن به کلاس رقص را نمی پذیرد. و آسیه با ناراحتی وتعجب،رفتن او را نظاره می کند.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *