حیات خانم از پریهان سلطان، مادر آقای شریف می پرسد: «شما اولیای کدام دانش آموز هستید؟ » پریهان سلطان با دستپاچگی نگاهی به ورقه ی زیر دست حیاط می اندازد و بلافاصله می گوید: «مادربزرگ ندیم هستم. » و به طرف دفتر آقای شریف راه می افتد.

بالاخره بعد از مدت ها مادر و پسر همدیگر را می بینند  از دیدار هم خوشحال می شوند. پریهان سلطان به پسرش می گوید: «عروسم را دیدم. خیلی خوش قلب و مهربان است. از همان اول عاشق رفتارش شدم. » شریف که از خوشحالی نمی داند چه کند دنبال مستحق می رود تا او بیتا را خبر کرده و به اتاق او بیاورد. ولی در سلن مدرسه نادر به او می گوید مستحق کت و شلوار پوشیده و مشغول تدریس در کلاس می باشد. شریف کی توی سر نادر و یکی توی سر خودش می زند و با عجله به کلاس می رود. ولی وقتی عموی مستحق را در کلاس می بیند دلش نمی آید آبروی مستحق را ببرد و شروع به تعریف از مستحق می کند. و به عمو شکری می گوید: «ایشان افتخار مدرسه ی ما هستند. » بچه ها برای شریف دست می زنند. عموی مستحق هم با خوشحالی می گوید که به همه ی اهالی روستا خواهد گفت مستحق چه آدم مهمی شده است و چقدر همه به او احترام می گذارند و می رود.

شریف بیتا را با خودش پیش مادرش می آورد تا از نزدیک با هم صحبت کنند. ولی پریهان سلطان با دیدن بیتا توی ذوقش می خورد. و می گوید: «من از حیات خانم خوشم آمده است. » و به شریف می گوید: «نباید با این خانم گوشت تلخ ازدواج کنی. » که این حرف داد بیتا را به هوا می برد.

حیات سر کلاس به ندیم می گوید مادربزرگش به مدرسه آمده تا از اوضاع درسی او مطلع شود. ندیم هم با خنده می گوید: «مادربزرگم سه سال پیش عمرش را به شما داده است. » حیات متعجب می شود و باخودش کلنجار می رود که موضوع از چه قرار است.

آیهان و امل از دیدن ندیم که این همه بی تفاوت رفتار می کند حسابی اعصابشان به هم ریخته است. آیهان می رود با ندیم صحبت کند ولی آسیه سر می رسد و آیهان نمی تواند سر صحبت با ندیم را باز کند.

حیات خانم در بوفه ی مدرسه متوجه می شود که بچه ها خوراکی ها را بیخودی حرام می کنند و ارزش آنها را نمی دانند. به دفتر آقای شریف می رود و می گوید: «تصمیم دارم بچه ها را به اردو ببرم تا چند ساعتی در طبیعت به سر ببرند و یاد بگیرند که همه چیز انقدرها هم آسان به دست نمی آید. » شریف وفتی می فهمد رفتن به اردو رایگان است خوشحال می شود و قبول می کند.

هنگام شب حیات و تامر در رستوران همدیگر را ملاقات می کنند. بعد از مدتی صحبت به خاطرات مشترکشان می کشد و یاد خواستگاری تامر می افتند. تامر نگاهی به حیات می اندازد و می گوید که دلش می خواهد رابطه شان مثل گذشته شود. حیات جواب می دهد که از آن زمان خیلی گذشته است و حالا از یک چیز مطمئن است و اینکه می خواهد تا آخر عمر تنها زندگی کند و از تامر می خواهد که او را درک کند.

صبح زود، شریف و بیتا و سایر معلم ها همراه با حیات و دانش آموزان راهی اردو می شوند. روز آفتابی و زیبایی است. آنها به منطقه ای دور از شهر می روند و ساعتی پیاده روی می کنند. کورای و بوراک از اینکه کنار سودا و گزیده هستند خوشحال و راضی به نظر می رسند. امل با ناراحتی می گوید که گوشی اش آنتن نمی دهد و ندیم مسخره بازی درمی آورد و می گوید: « با دود علامت بده! » همه می خندند ولی امل و آیهان با خشم به او خیره می شوند که باعث نگرانی ندیم می شود. حیات بچه ها را به دو گروه تقسیم می کند. پسرها چادرها را برپا می کنند و دخترها مشغول پختن نان می شوند.

GUN AY

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برچسپ ها