حیات با بی تفاوتی به فلاح می گوید: «اینجا چه کار می کنی؟ » فلاح می گوید: «من از چیزی خبر نداشتم و وقتی شریف به من زنگ زد نمی دانستم که همراه شماست. » حیات که از کار شریف و بیتا ناراحت شده است به فلاح پشت می کند و می رود و فلاح به او التماس می کند که حرف هایش را بشنود. حیات با عصبانیت می گوید: «چرا می خواستی تامر را مجبور کنی تا به من دروغ بگوید؟ چرا روی تامر دست بلند کردی؟ » فلاح می گوید: «تو تامر را نمی شناسی. او آدم حقه بازی است. از او فاصله بگیر چون ممکن است آسیبی به تو بزند. اگر من می خواستم می توانستم همه چیز را انکار کنم ولی این کار را نکردم. چون دوستت دارم. » و به چشم های حیات خیره می شود.

در همین حال گزیده دوان دوان به محل اردو می رسد و سراغ خواهرش را می گیرد. با دیدن حیات همه ی ماجرا را توضیح می دهد و فلاح از او می خواهد که محل حادثه را نشان دهد. آنها با عجله به طرف رودخانه می روند. حیات قبل از رفتن به دانش آموزان می گوید: «به ژاندارمری اطلاع دهند و خودشان هم منتظر باشد و کاری نکنند. » فلاح بوراک را در حال گریه کردن پیدا می کند. بوراک می گوید: «هردو ناپدید شده اند. » حیات که نگرانی فلاح را می بیند می گوید: «آنها جلیقه نجات و کلاه ایمنی دارند. پس بد به دلتان راه ندهید. »

دانش آموزان ناراحت و درمانده به هم نگاه می کنند. تارکان که به شدت عصبی شده است به بوراک می گوید: «حتما با او کل کل کردی که مجبور شده سوار قایق شود. اگر اتفاقی برای کورای بیفتد تو را مقصر می دانم. »

نیروهای امداد سر می رسند و با هلی کوپتر و سگ های پلیس شروع به جست و جو می کنند. هیچ کس کاری جز دعا کردن از دستش برنمی آید.

فلاح با چشم های اشک آلود به حیات می گوید: «من بدون کورای نمی دانم چه کنم. تو هم که رفته ای. » حیات سعی می کند او را تسلی دهد و می گوید: «حالا من چه کار کنم که همه بچه ها را به من سپرده بودند. چه جوابی بدهم؟ » فلاح هم او را در آغوش می گیرد.

شب فرا رسیده و حیات خانم از بچه ها می خواهد که به چادرهایشان بروند و بخوابند. گروه امداد که همه جا را گشته اند ناامید و دست خالی برمی گردند. فلاح از آنها خواهش می کند که باز هم دنبال بچه ها بگردند. رئیس گروه امداد می گوید: «اگر زنده مانده بودند تا حالا پیدایشان کرده بودیم. و چون هوا تاریک است فردا صبح جست و جو را شروع می کنیم. » با شنیدن این حرف ها حیات با صدای بلند به هق هق می افتد. فردا صبح همه به شهر برمی گردند اما فلاح با افرادش کنار رودخانه می ماند و به مامورین امداد کمک می کند.

دانش آموزان در مدرسه برای کورای و سودا مراسم گرفته اند. شریف ناراحت و غمگین پشت میکروفون می رود می گوید که همه برایشان دعا کنند و ناامید نباشند. در همین لحظه امل با خوشحالی جیغ می کشد و همه متوجه کورای و سودا می شوند که با سر و وضع به هم ریخته از در مدرسه وارد می شوند!! همه به طرف آنها می دوند و خوشحال دورشان حلقه می زنند.

کورای می گوید: «بعد از واژگون شدن قایق فقط می خواستم سودا را نجات دهم ولی او بیهوش و بی حرکت افتاده بود. آن لحظه بدترین لحظه ی زندگی ام بود. او را به سمت ساحل کشیدم و در کنار رودخانه به او نفس مصنوعی دادم. »

GUN AY

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برچسپ ها