کورای در ادامه ی حرفش درباره ی افتادن در رودخانه می گوید: «سودا را به هوش آوردم و پایش را که به شذت درد می کرد با چوب بستم. بالاخره با هر زحمتی بود کلبه ای در وسط جنگل پیدا کردیم. سه روز از سودا که تب داشت مراقبت کردم و وقتی او به هوش آمد بالاخره مرد روستایی ما را پیدا کرد و نجات یافتیم. » رو به حیات خانم می کند و می گوید: «آموزش کمک های اولیه که توی کلاس دیدیم چیز مسخره ای نبود. اگر آن آموزش ها نبود شاید الان زنده نبودیم. » و از بوراک هم عذر خواهی می کند که حرفش را گوش نداده بود و سوار قایق شده بود.

شریف به فلاح خبر می دهد که کورای و سودا زنده برگشته اند. فلاح که از خوشحالی سر از پا نمی شناسد به خانه برمی گردد و به کورای می گوید: «خوشحالم که دوباره پیش هم هستیم. » کورای می گوید: «وقتی در رودخانه افتادم به خودم می گفتم اگر برادرم بود حتما ما را نجات می داد. »

مادر آقای شریف به او می گوید که بیتا را رها کند چون او زن زندگی نیست و با حیات خانم ازدواج کند. ولی شریف از بیتا حمایت می کند و می گوید زنی که عاشق او است بیتاست. و از مستحق و نادر می خواهد فکری کنند تا مادرش، بیتا را به عنوان عروس قبول کند. نادر پیشنهاد می دهد که بیتا غذای مورد علاقه ی پریهان سلطان را درست کند و دلش را به دست بیاورد. ولی بیتا که آشپزی بلد نیست دست به دامن حیات خانم می شود.

ندیم هرشب کابوس می بیند که حیات خانم و همکلاسی هایش او را با انگشت نشان می دهند و فریاد می کشند: «ای دزد!از کلاس ما برو بیرون. » او به آیهان و امل می گوید: «کم مانده از خجالت بمیرم. » امل به او پیشنهاد می کند که مشکلش را با حیات خانم در میان بگذارد. ندیم به سراغ حیات می رود و چون پسر باهوشی است حرفش را با ادبیات شروع می کند. او به خانم معلم می گوید: «اگر ژان وال ژان کتاب بینوایان به جای نان وسایل دوستانش را می دزدید و بعد پشیمان میشد باید برای جبران چه می کرد؟ » حیات که فورا منظور ندیم را می فهمد دلش به حالش می سوزد و درصدد کمک به او برمی آید و می گوید: «معلوم است که ژان وال ژان ما از بی پولی دزدی نکرده است. او باید اول هرچه را که دزدیده است پس بدهد و بعد تلاش زیادی بکند تا دوباره دست به این کار نابخشودنی نزند. » بعد صورت ندیم را نوازش می کند. ندیم که از شعور و طرز برخورد حیات خیلی خوشحال است به کلاس می رود و اول با حقه بازی بچه ها را از کلاس بیرون می فرستد بعد هم پولی را که از روی پول زینب برداشته بود داخل جیب اونور می گذارد.

در همان لحظه در سالن مدرسه اونور به بوراک می گوید: «پولی که زینب به من داده برای پرداخت بدهی هایم کم است. حالا من نمی دانم چه کنم. » ندیم پیش او می رود و کاپشن اونور را به دستش می دهد. اونور ناگهان از توی جیبش پول گم شده را پیدا می کند و خوشحال و حیرت زده به بوراک نگاه می کند.

تامر به دیدن حیات در مدرسه می آید و به خاطر ناراحتی هایی که در ماجرای اردو کشیده است او را دلداری می دهد. در حین صحبت آن دو فلاح به حیات زنگ می زند و از او به خاطر این که در شرایط سخت تنهایش نگذاشت تشکر می کند. در این بین فلاح صدای تامر را می شنود و به حیات اعتراض می کند. حیات می گوید که در زندگی خصوصی اش دخالت نکند. ولی فلاح صدری را می فرستد تا تامر را تعقیب کند.

GUN AY

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برچسپ ها