شیما به خانه فکری می رود. شکران در را باز کرده و به او می گوید که فکری دیگر قصد ازدواج با او را ندارد و همچنین عکس های شب گذشته خودشان را به شیما نشان می دهد. شیما با ناراحتی از خانه می رود.
همه همچنان دنبال زینب می‌گردند. عمر که از دست باریش کلافه شده، به نوچه هایش می سپارد که او را در دردسر بیاندازند تا بتوانند کارش را یکسره کنند.
باریش پیش رئیس بوکس رفته و از او می خواهد اگر اطلاعات در مورد داداش دارد به او بدهد. او به باریش می گوید که داداش فرد خطرناکی است و نباید به او نزدیک شد. رئیس بوکس، خودش با نوچه های داداش هماهنگ کرده و آنها قرار می گذارند که از طریق او، باریش را گیر بیندازند.
عمر به خانه رفته و نقاشی زینب را می بیند. زینب در نقاشی عکس خودش و عمر و مادرش را به همراه عروسک خرس کشیده. عمر از زیر زبانش می کشد که الماس‌ها داخل خرس است. او حالا که به خواسته اش رسیده، از دستیارش می خواهد که زینب را بکشد تا دنبال الماس برود. دستیارش دل چنین کاری را ندارد. برای همین عمر تصمیم می گیرد از زینب قول بگیرد که کسی ماجرای آنها را نفهمد و به کسی نگوید که عمر، پدر زینب است. و اگر خرس را بیاورد پیش مادرش می روند.زینب قبول می کند.
شب از اداره پلیس با فیلیز تماس گرفته و می گویند که زینب پیدا شده است. عمر نیز همراه آنها به کلانتری می رود. زینب وقتی عمر را می بیند لبخند می زند اما چیزی نمی‌گوید. وقتی به خانه می رسند زینب سراغ خرسش را می گیرد. همه به دنبال خرس می‌گردند اما آن را پیدا نمی‌کنند. در آخر شکران که تا آن لحظه نگفته بود خرس دست اوست، از داخل جیب کتش عروسک را که شب قبل از دوره گرد گرفته بود در آورده و به زینب می دهد. زینب با خوشحالی خرس را گرفته و بغل عمر می رود. فیلیز از این حس صمیمیت آنها متعجب است.
رئیس بوکس به باریش بابت مجروح اورژانسی زنگ می زند. آنها نقشه دارند تا باریش را به آنجا بکشانند. وقتی باریش به آنجا می رود، ناگهان پلیس به محل ریخته و همه را دستگیر می کند.

FaFa

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برچسپ ها