سریال ستایش 3 قسمت اول

محمد یک جفت کفش برای پدربزرگش که کفش هایش را دزدیده بودند می خرد. سپس به مسافرخانه برمی گردد. فردوس کفش ها را به گوشه ای پرتاب می کند و می گوید: :«نمی خوامش. اصلا کی به تو گفته بود واسم کفش بخری؟» محمد دلیل رفتار او را می پرسد. فردوس به خاطر اینکه نوه اش بدون او کفش را انتخاب کرده و کفشی خریده که هم پاشنه دارد و هم بند، شاکی است و می گوید: «من کفشی می خوام که ور بکشم و بیفتم دنبال کار و زندگیم. این رو تا بخوام بندش رو ببندم شب شده.» بنابراین آنها با هم به بازار می روند و او این بار به سلیقه خودش خرید می کند.

تماشای سریال از طریق تلگرام مشکی‌مدیا: لینک قسمت اول سریال ستایش قصل سوم

لینک دانلود رایگان قسمت اول سریال ستایش فصل سوم

فردوس در حالی که روی نیمکت پارک نشسته نگاهی به کفش های تازه اش می اندازد و یاد گذشته ها می افتد. او با ناراحتی درباره ی حسرتی که در کودکی برای خرید یک جفت کفش نو داشته صحبت می کند و به محمد می گوید: «بعدها دستم به دهنم رسید و خودم کفش های تازه خریدم اما حسرت اونی که بابام باید برام می خرید از بین نرفت. حالا امروز نوه ام برام کفش خریده و یه دفعه دیدم دیگه اون حسرت ته دلم نیست. عین بچه ای شده بودم که آقاش براش کفش خریده.» در همین حین ستایش با محمد تماس می گیرد و خبر پیدا کردن خانه ی جدید را به او می دهد. فردوس با اینکه از ستایش بیزار است از نوه اش می خواهد که به کمک مادرش برود. خودش هم که هیچ پولی در جیب ندارد کمی از محمد قرض می گیرد و می گوید: «اینو سیاهه کن. یعنی بنویس بعدا بهت پس میدم.»

او به میدان تره بار می رود و با دوستش حاج یوسف دیدار می کند. حاج یوسف که باور کرده بود فردوس با اختیار خودش مال و اموالش را فروخته، به او می گوید: «صبح یه مشت مدرک آورد و گفت رسمی و قانونی، خیلی وقت پیش اینجا رو خریده.» فردوس وقتی می فهمد که صابر همه ی مال و اموال را به نام زن سومش کرده با عصبانیت فریاد می زند: «تف به غیرتت صابر! حیف اون نفسی که کشیدی!» حاج یوسف با تعجب می گوید که همه ی نقل و انتقال ها با امضای خود او انجام شده بود. فردوس هم توضیح می دهد که موقع امضا کردن در حال خودش نبوده و به همسرش فکر می کرده، بنابراین نفهمیده که صابر چه چیزی را برایش خوانده است. حاج یوسف با معرفی یک وکیل خوب به او دلداری می دهد.

فردوس در حالی که امیدوار شده به مسافرخانه برمی گردد. او با خوشالی با محمد حرف می زند و به او می گوید که به زودی مال و اموالش را پس خواهد گرفت. وقتی حرف از ستایش می شود، محمد با ناراحتی دلیل اختلاف آن ها را می پرسد. فردوس جواب می دهد: «اون دشمنی هاش رو با من کرده. پسرم رو ازم جدا کرد و حسرت و داغش رو به دلم گذاشت. تو رو برداشت، غیب شد و رفت. من رو دست یه پسر بی عرضه ی زن ذلیل داد که همه چیزمو بالا کشید.» محمد می پرسد که تکلیف او این وسط چیست. فردوس می گوید: «من تنهایی یه دنیا رو حریفم. اگه از من می پرسی تو پیش مادرت بمون و طرف اون باش. چون وقتی برم سر وقتش، اگه تمام دنیا هم کمکش کنن جلوی من کم میارن. افتاد؟!»

روز بعد فردوس به همراه حاج یوسف پیش آقای مرادی که وکیل است می رود. آقای مرادی با در نظر گرفتن این که خود فردوس همه چیز را امضا کرده او را زیاد دلگرم نمی کند و می گوید برای اینکه بتواند کمکی کند باید بداند که او دقیقا چه متن هایی را امضا کرده است. فردوس که خیلی خوش خیال بود عصبانی می شود و کمک او را نمی خواهد و بیرون می رود. حاج یوسف هم به قصد کمک یک چک 5 میلیون تومانی را با اصرار زیاد به او می دهد.

فردوس که کمی ناامید شده با این بار ناراحتی به مسافرخانه برمی گردد و از محمد می خواهد که برای اسباب کشی به کمک مادرش برود وکمی او را تنها بگذارد.

از طرفی مرد باغداری یک چک صد میلیون تومانی را به شرکت می برد و آن را به همسر صابر نشان می دهد و می پرسد که چرا هنوز نقد نشده است. همسر صابر می گوید: «این چک مال فردوسه. برو از خودش بپرس.» او بعد از رفتن مرد باغدار، با خود می گوید: «حالا حالاها باهات کار دارم آقای فردوس.»

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برچسپ ها