صفایی از پنجره ی خانه نگاهی به باغ می اندازد و وقتی چشمش به حمید و پری سیما می افتد، به اتاق می رود و اسلحه اش را برمی دارد.

در گلخانه حمید به پری سیما خبر می دهد که رفیق هایش را برای دزدی راضی کرده است. پری سیما هم آخر هفته را برای اجرای نقشه شان برنامه ریزی می کند. در همین حال صفایی اسلحه به دست وارد می شود و آن را به دخترش نشان می دهد و می گوید:« اینو هفته ی پیش خریدم برای اینکه خودمو بکشم. چون این زندگی ای نبود که من آرزوشو داشتم. یه وقتی آرزوم بود که یه شب تو این خونه بخوابم اما حالا هر شب اینجا خواب صابر رو می بینم. تو هم اون دختری نبودی که من می خواستم. داری راه می ری و پشت سرت هی جنازه می ریزه. نشد اونی که می خواستم. همش عذاب عذاب عذاب… اگه بلایی سر انیس بیاد به دست تو یا یکی دیگه، به روح پدر و مادرم و مادرت قسم اینو می ذارم رو مخم جلوی چشمت شلیک می کنم. انیس خط قرمز منه.» صفایی از گلخانه بیرون می رود و پری سیما که تمام مدت سکوت کرده بود به حمید می گوید:« نقشه رو یه چند وقتی عقب میندازیم.» سپس پیش پدرش می رود و به او می گوید:« این اسلحه رو بنداز دور. کاری به خط قرمزت ندارم.»

پری سیما انیس را به اتاقش می برد و با حرص و نفرت سختی هایی را که برای بدست آوردن آن مال و اموال کشیده را تعریف می کند و در آخر انیس را تهدید می کند که اگر چیزهایی که می داند را به زبان بیاورد دخترهایش را خواهد کشت. انیس هم تسلیم می شود.

جناب سرهنگ به سرگرد دستور می دهد که بیست  و چهار ساعته خانه ی پری سیما را تحت نظر داشته باشند. از طرفی سرگرد متوجه می شود که زبان انیس باز شده است پس با خوشحالی سریعا سراغ او می رود تا سرنخی پیدا کند اما انیس با تهدیدهای دوباره ی پری سیما چیزی تعریف نمی کند.

هوا تاریک می شود و صفایی برای درد دل کنار خواهرش می نشیند و از کارهایی که کرده ابراز پشیمانی می کند. انیس که می داند او پری سیما را با شلیک کردن به خودش تهدید کرده، می پرسد:« اگه من برم به پلیس بگم که صابر چجوری مرده چی می شه؟» صفایی جواب می دهد:« اون وقت جلوی تو خودمو می کشم. من نمی خوام هیچ کدومتون رو از دست بدم. تو خواهرمی اونم دخترمه. تنها کاری که تونستم بکنم اینه که جونمو بین اختلاف شما دو تا گرو بذارم.»

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برچسپ ها