سریال عطرعشق قسمت 22

حمید، جاسوس آیلین، از حواس پرتی امره و جان استفاده کرده و فرار می کند و موقع فرار ضربه ای به صنم می زند و او را نقش زمین می کند. صنم سرش با دیوار برخورد کرده و بیهوش می شود. جان با عجله و نگرانی بالای سرش می رود و او را به هوش می آورد. امره هم حمید را گیر آورده و حمید هم اعتراف می کند که به دستور آیلین خانم همه ی این کارها را انجام داده و امره می گوید که دیگر نامی از آیلین نبرد.
جان صنم را در آغوش می گیرد و دلداری اش می دهد و با دیدن حمید مشتی به صورت او میزند و می گوید: «اگر بلایی سر صنم می آمد میکشتمت. » و می پرسد: «چه مشکلی بامن داری که این کارها را با من کرده ای؟ » حمید طبق سفارش امره می گوید: «کسی من را اجیر نکرده. من هم مشکلی با شما ندارم. فقط با دوستانم برای تفریح این کار را انجام دادیم و سایت شما را هک کردیم. » بالاخره پلیس سر می رسد و او را دستگیر می کند. امره به جان می گوید که به خاطر تلاش صنم بود که حمید دستگیر شد. جان و امره، صنم را به بیمارستان می برند و پس از پانسمان سرش او را به خانه شان می رسانند. در این بین امره از صنم می خواهد که به برادرش چیزی نگوید چون جان تحمل دروغ و دغل را ندارد و هردوی آنها را از زندگی اش پاک خواهد کرد. همان کاری که با مادرشان انجام داده است.
در همان حال لیلا با امره تماس می گیرد و می گوید: «فردا سمیناری تشکیل شده که باید به آنجا برود. » و امره به او می گوید: «چند روزی همان جا بمان. من هم بعد از چند روز خواهم آمد و تو را به آدم های مهمی معرفی خواهم کرد. » لیلا از توجه امره تشکر می کند.
امره به دیدن آیلین می رود و از او درمورد خراب کاری های اخیرش توضیح می خواهد. ولی آیلین اظهار بی اطلاعی می کند. امره می گوید: «حمید همه چیز را اعتراف کرده. تو آدم خطرناکی هستی. من هرگز به خاطر تو به خانواده ام آسیبی نمی زنم. نمی خواهم دیگر تو را دور و بر خودم ببینم. » آیلین با ناراحتی جواب می دهد که من هر کاری کردم به خاطر تو بود. امره با عصبانیت او را ترک می کند.
صنم به دیدن آیهان و عثمان می رود و به آنها می گوید: «نمی توانم خودم را به خاطر کارهایی که در حق جان کرده ام ببخشم. من همه چیز را به او خواهم گفت و بعد استعفا خواهم داد. من از عشق جان چیز بیشتری نمی خواستم. فقط می خواستم ببینمش و صدایش را بشنوم. » و گریه اش می گیرد. عثمان او را برا دلداری در آغوش می گیرد ولی مظفر باز پیدایش شده و با دیدن آنها داد و بیداد راه می اندازد.
امره که به خاطر عذاب وجدان نمی تواند بخوابد به شرکت می رود و مست می کند. لیلا که تا دیر وقت مشغول کار بوده او را می بیند و سعی می کند کمکش کند ولی امره به او می گوید رازی در زندگی اش دارد که به خاطر آن از خودش خجالت می کشد و نمی تواند آن را به کسی بگوید.
پلین نامزد جان با او تماس می گیرد وجان به او می گوید که به زودی به دیدنش خواهد رفت و حرف آخرش را به او خواهد زد. جان رابطه ی خودش و پلین را تمام شده می داند.
تصمیم گرفتن برای صنم ساده نیست. از یک طرف عاشق جان است و نمی تواند ناراحتی او را ببیند و از طرفی دیگر به یاد حرف های امره می افتد و نمی تواند درست فکر کند. اشتباهات خودش هم که کم نبوده است. با این ذهن آشفته فردا به شرکت می رود و گلی به او خبر می دهد که همه منتظر او هستند.
جان در مقابل کارمندها و خبرنگارها از کسانی که به او کمک کرده اند تشکر می کند. از امره که همیشه پشتیبانش بوده حرف می زند و از صنم که حالا قهرمانش شده تعریف می کند. بعد صنم را به گوشه ای میبرد و به او می گوید: « اگر شغلم را که عکاسی است و تنها چیزی است که در دنیا به من آرامش می دهد از دست می دادم فرار می کردم و به جزیره ای پناه می بردم اما فقط وجود تو منصرفم کرد. اگر چیزی هست که می خواهی به من بگویی همین حالا بگو. » و صنم که رابطه ی جان و امره را خوب و صمیمی می بیند و از طرفی خودش را به خاطر ناراحت کردن جان سرزنش می کند بر سر دو راهی قرار می گیرد و بدون آن که چیزی بگوید می رود.

Gun ay

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *