سریال کلاغ قسمت 2

دیلا بیلگین در مدرسه ای که به بازسازی آن کمک کرده بود سخنرانی می کند. سپس تعدادی نهال را به همراه بچه ها و کوزگون در باغچه ی آن مدرسه می کارد. کوزگون احساس می کند که کارهای او ریاکارانه و نمایشی است و با تمسخر و پوزخند نگاهش می کند. موقع درخت کاری، کوزگون دو نفر از بچه ها را میمون صدا می کند. شنیدن این کلمه دیلا را به خاطرات گذشته می برد.

در دوران کودکی، او با یک گلدان با گل های پژمرده به مدرسه اش می رود و به دوست صمیمی اش کوزگون می گوید که اگر از آن گل محافظت کند می تواند مادرش را زنده نگه دارد. لا به لای صحبت های آن دو “میمون بازی درنیار” که تکیه کلام کوزگون بوده است شنیده می شود. موقع برگشتن از مدرسه، بچه های دیگر دیلا را اذیت می کنند و باعث شکستن گلدانش می شوند. اما کوزگون به او کمک می کند و آنها باهم بچه های مدرسه را می زنند و کتک هم می خورند. در مسیر برگشت به خانه، دیلا که تنها هشت ساله است به خاطر کمک های کوزگون خیلی خوشحال شده بنابراین به او خیره می شود و با جدیت می گوید: «بیا قول بدیم که از این به بعد قلب هامون برای هم بتپه. » کوزگون قبول می کند و دیلا با زدن بوسه ای روی لپ هایش او را خجالت زده می کند.

بعد از درختکاری ای که دیلا آن را برای زنده نگه داشتن یاد مادرش انجام داد، موزه ی کوچکی در کنار خیابان توجه او را جلب می کند. در آن موزه به خاطر یک ماجرای عاشقانه، هرکس یک دسته ی کوچک از موهایش را می برد و از دیوار آویزان می کند. دیلا که این موضوع برایش جالب است از کوزگون می خواهد که کمی از موهای او را هم قیچی کند سپس شروع به آرزو کردن می کند و چیزی که می خواهد را روی کاغذی می نویسد. کوزگون با دیدن صحنه ی آرزو کردن او، صدایش را صاف می کند و می گوید: «نمی خوام دخالت کنم ها! ولی اینجا آرزو نمی کنن. » دیلا جواب می دهد: «آرزوی منه. به کسی چه مربوطه! » بعد از رفتن او، کوزگون از سر فضولی سراغ کاغذ آرزوی او می رود که روی آن نوشته شده: کوزگون برگرده! این جمله کمی ذهن کوزگون را مشغول می کند.

از طرفی مریم در خانه اش خیاطی می کند و از این راه درآمد کمی دارد. پسرش کارتال هم که تعمیرکار است، به خاطر مسائل مالی در مغازه اش به مشکل خورده است. مریم همچنان امیدوارانه منتظر بازگشت کوزگون است و هر سایه ای که از کوچه می گذرد امید تازه ای را در دلش به وجود می آورد.

دیلا به یک رستوران می رود. در آنجا می شنود که دیگران بادیگاردش را آکچا صدا می کنند. او درباره ی کوزگون کنجکاوی می کند و او را به میز خودش دعوت می کند تا بیشتر صحبت کنند. پس از مدتی گفت و گو، کوزگون میان حرف هایش به خاطر ثروت زیادی که آدم هایی مثل دیلا دارند به او متلک می اندازند. دیلا هم با خنده ی تلخی جوابش را می دهد.

شرف و رفعت فهمیده اند سعدون به آنها خیانت کرده، بنابراین دستور قتلش را می دهند. آدم هایشان سر میز سعدون را با انداختن طنابی دور گردنش جلوی چشم خود آنها می کشند. شرف با خونسردی به غذا خوردن ادامه می دهد. او از رفعت می خواهد که خودش را برای قاچاق تخم و همکاری با بورا آماده کند. رفعت می گوید که قبلا هم در این باره حرف زده اند و او نمی خواهد در کار تخم همکاری کند، به علاوه با بچه ها هم شراکت نمی کند. شرف به حالت تهدید و با جدیت می گوید: «بورا پسر منه! ولیعهدمه. تو هم شریک و برادرزنمی. اما اگه پسرم رو ندید بگیری، برای من حکم هیچ رو داری. »

کوزگون، دیلا را تا اتاقش همراهی می کند. دیلا که زیادی مشروب خورده مست است و چشمانش را از روی او برنمی دارد و می گوید: «بوی بچگیامو میدی! » کوزگون حرف او را نشنیده می گیرد. دیلا ادامه می دهد: «تو یه جریانی داری که من نمی تونم بفهمم. » کوزگون باز هم به صحبت های او اهمیتی نمی دهد و وقتی می خواهد در اتاق را برایش باز کند، دیلا به طور ناگهانی او را می بوسد. کوزگون با عصبانیت خود را کنار می کشد. دیلا با تمسخر می گوید: «قبل از ازدواج نمیشه؟! » کوزگون جواب می دهد: «با تو نمیشه! » چهره ی دیلا در هم می رود اما برای اینکه کم نیاورد زود قضیه را جمع می کند و می گوید: «آهان! پس دستوراتت اینجوریه. » کوزگون جواب می دهد: «نه. فقط از چیزی که راحت به دست بیاد خوشم نمیاد. » دیلا سیلی محکمی به او می زند و با عصباینت به اتاقش می رود. بعد از رفتن او، کوزگون با خودش می گوید: «باشه. خوبه! اولین سیلی ای که بعد هشت سال خوردم. »

دیلا که مست و ناراحت است به یاد خاطره ی دیگری از گذشته اش می افتد. او در کودکی به خواسته ی پدرش که قول داده بود مادرش را نجات دهد، پنهانی بسته ی مواد مخدر را به اتاق یوسف انداخته بود.

از طرفی کوزگون همان شب به خانه ی دختری می رود و شب را با او می گذراند. گذشته ی او هم ول کن نیست و همه جا سراغش می آید…

بعد از اینکه آدم های شرف کوزگون هشت ساله را می دزدند، او را در اتاقی زندانی می کنند. اما کوزگون موفق می شود که از دست آنها فرار کند. او با خوشحالی در جنگل می دود و در فکر رسیدن به خانواده اش است اما وقتی به خانه می رسد متوجه می شود که مادرش به همراه خواهر و برادرش آنجا را ترک کرده. او از اینکه رها شده بسیار ناراحت می شود و با غصه روی پشت بام خانه می نشیند. مدتی بعد آدم های شرف به همان خانه می آیند تا او را پیدا کنند اما نمی توانند. یکی از آنها برای نگهبانی در آنجا می ماند. زخم این خاطره هنوز در دل کوزگون جا مانده است. صدای غمگین او این اتفاق را اینگونه تعریف می کند: کوزگون رو نه یه گلوله کشت نه یه تصادف و یا کتک خوردن. کوزگون رو ترک شدن و رها شدن کشت.

صبح روز بعد، کوزگون سراغ دیلا می رود تا وظیفه ی بادیگاردی اش را انجام دهد. دیلا که شب قبلش تحقیر شده بود، بدون اینکه کلمه ای با او حرف بزند خودش پشت فرمان می نشیند اما بعد از مدت کمی رانندگی متوجه می شود دو نفر تعقیبش می کنند. او از این ماجرا بسیار تعجب می کند. ماشین عقبی مدام به ماشین آنها ضربه می زند. دیلا که به شدت ترسیده، با پدرش تماس می گیرد و این موضوع را به او خبر می دهد. رفعت به او اطمینان می دهد که کسی نمی تواند بلایی سر دخترش بیاورد. سپس در حالی که خودش بسیار نگران شده با عصبانیت به پسرش علی می گوید: «به آدمات زنگ بزن و بگو دیلارو پیدا کنن. »

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برچسپ ها