سریال کلاغ قسمت 3

دیلا که خیلی ترسیده، ماشین را به طرف دره هدایت می کند اما لبه ی پرتگاه نگه می دارد. ماشین عقبی با ضربه های مداوم سعی دارد آنها را به پایین پرتاپ کند. کوزگون و دیلا از ماشین پیاده می شوند و کوزگون هرسه مرد تعقیب کننده را کتک می زند و به خوبی از دیلا محافظت می کند.

در اداره ی پلیس، رفعت از طریق تماس تلفنی به دخترش می گوید که ماجرای تعقیب شدنش را برای ماموران تعریف نکند. دیلا به خاطر این خواسته ی او دلخور می شود اما به حرفش گوش می دهد. بعد از اینکه او و کوزگون از اداره ی پلیس خارج می شوند، با دو ماشین پر از بادیگارد مواجه می شوند که از طرف رفعت فرستاده شده اند و قصد دارند دیلا را تا فرودگاه همراهی کنند. وقت خداحافظی، دیلا به کوزگون می گوید که به او مدیون شده است و از او تشکر می کند. آنها جوری یکدیگر را نگاه می کنند که انگار خداحافظی کردن برایشان سخت است. بعد از رفتن دیلا، تلفن کوزگون زنگ می خورد. رفعت که کورگون را به عنوان آکچا می شناسد از پشت خط به خاطر نجات دخترش از او تشکر می کند و می گوید که می تواند هر چیزی از او بخواهد. کوزگون با شنیدن صدای رفعت عصبی می شود اما خشمش را کنترل می کند و با آرامش صحبت می کند.


دیلا وقتی به خانه ی پدرش می رسد بدون اینکه به او سلام دهد بیرون می رود تا کمی تنها باشد. پس از مدتی، رفعت پیش او می رود تا حرف بزنند. دیلا درمورد ترسی که همیشه در وجودش هست و ثروت زیاد پدرش که منبعش را هیچ وقت نپرسیده صحبت می کند. او که دیگر تحملش به خاطر کارهای رفعت به سر رسیده، خود را مثل تاریکی می داند و با حرف هایش سعی دارد به پدرش بفهماند که اگر پیش او بماند ممکن است شبیه او شود. دیلا با گریه احساسات تلخش را بیان می کند و می گوید قصد دارد دوباره به لندن برود. رفعت از شنیدن این حرف به هم می ریزد و دخترش را در آغوش می گیرد و قول می دهد که دیگر او را قاطی کارهایش نکند. اما تصمیم دیلا جدی است.

از طرفی کوزگون با چهره ای مصمم سوار اتوبوس می شود و به طرف استانبول حرکت می کند. او در راه، خاطرات آغاز تنهایی اش در کودکی را به یاد می آورد. کوزگون قصه اش را اینگونه تعریف می کند “اینکه چطوری با گرسنگی و تنهایی و سرما جنگیدم، اینکه چطوری به نفس کشیدن ادامه دادم و بدون هویت زندگی کردم رو یادمه. مردن راحت بود ولی من از لجم زنده موندم. ” اتوبوس به استانبول می رسد و کوزگون خود را به همان درختی که همیشه زیر آن با دیلا قرار می گذاشت می رساند و حرف هایش را ادامه می دهد ” دیگه پرتگاهی برای افتادنم نمونده، چیزی برای از دست دادن ندارم. من آکچا کوزگون، برگشتم. ”

کوزگون به قبرستان می رود و سنگ قبر پدرش را پیدا می کند. او در حالی که سعی دارد گریه نکند، مدتی با پدرش درد و دل می کند و از سختی زندگی می گوید. کمی بعد کوزگون که دیگر گریه اش گرفته می گوید: «بابا! بعد تو من خیلی تنها شدم. » سپس سرش را روی سنگ قبر می گذارد و امیدوارانه و با لبخند می گوید: «من برگشتم که درون تو زندگی کنم. » نگهبان قبرستان با دیدن کوزگون با عجله یادداشتی را به وسیله ی پسربچه ای به او می رساند. روی یادداشت نوشته شده:” من سلام باباتو دارم. بیا بگیرش.” پشت یاد داشت آدرسی وجود دارد. کوزگون طبق همان آدرس به بازارچه ای می رود و وارد مغازه ی مرد خیاطی می شود. خیاط که مرد میانسالی است با دیدن او می پرسد: «چرا برگشتی کوزگون؟ » کوزگون که او را نمی شناسد جواب سوالش را نمی دهد و می گوید: «بابامو از کجا میشناسی؟ » خیاط جواب می دهد: «زیاد نمی شناختمش اما یه خوبی بهش بدهکارم، از طریق تو. » سپس پاکت نامه ای به او می دهد که یوسف در آن نوشته بوده:” تو این دنیا فقط یه چیزی ازت می خوام. پسرم رو پیدا کن. این رو به من بدهکاری.” خیاط برای پیدا کردن کوزگون به نگهبان قبرستان گفته بوده که اگر شخص متفاوتی سر قبر یوسف آمد، به او خبر دهد. خیاط قصد دارد که برای کوزگون کت و شلوار بدوزد. کوزگون با خنده می گوید: «میخوای بدهیت به بابام رو با یه کت و شلوار بدی؟ » اما هدیه او را قبول می کند و قرار می شود که فردا کت و شلوارش را تحویل بگیرد.

بعد از رفتن او، خیاط که فهمیده کوزگون با رفعت قرار کاری دارد با نگرانی به نامه ی یوسف نگاه می کند و می گوید: «پسرت برای رفعت برگشته. تو اگه بودی چیکار می کردی؟ »

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برچسپ ها