سریال گلپری قسمت 104

ایوب پول هایی که در کیف پول فاطما و کادر هست را برمی دارد و از آنها می خواهد درباره ی دیدارشان با کسی صحبت نکنند.
سونا باز هم برای گلپری قیافه می گیرد و می گوید که پسرش در خواب ملافه ها را خیس کرده است. گلپری وارد خانه ی او می شود تا خودش ملافه ها را بشوید. شیما هم انجاست و عکس های دو نفره کادیر و گلپری که در کافه ای گرفته شده را می بیند و حرص می خورد. وقتی گلپری می خواهد برود شیما او را به آشپزخانه می برد و می گوید: «من خیلی خنگم. تو بازیتو خیلی خوب بازی میکنی. آفرین بهت. گلپری فداکار… گلپری ای که برای زن قبلی شوهرش بدون این که فکر کنه خودشو به خطر میندازه. خودتم خوب میدونی که ایوب باهات کاری نداره. شایدم این نقشه رو با هم طراحی کردین. » گلپری از حرف های او متعجب می شود و شیما عکسی که از او و کادیر دیده را نشان می دهد و با بغض می گوید: «من خیلی چیزارو تحمل کردم. اما نمی دونستم یه چیز به این کوچیکی میتونه انقدر نابودم کنه. این کافه مکان خاص من و کادیر بود. وقتی می خواستیم از هرچیزی و هرکسی فرار بکنیم اونجا می رفتیم. قول داده بودیم به کسی نگیم. تو حتی خاطرات و گذشته ی منم گرفتی. » گلپری از حرف های او خسته می شود و می خواهد برود که ناگهان شیما یک لیوان آب جوش را روی کمر او می ریزد. آرتمیس و سونا با بهت و حیرت به این صحنه نگاه می کنند و گلپری باز سکوت می کند و بعد هم می رود. سر همین موضوع آرتمیس و شیما با صدای بلند با هم بحث می کنند و در همان موقع کادیر از راه می رسد و آرتمیس به او می گوید که مادرش روی کمر گلپری آب جوش ریخته است. کادیر هم عصبانی می شود و در این میان سونا سعی می کند که از شیما دفاع کند. آرتمیس رو به مادرش با عصبانیت می گوید: «من دیگه تورو نمیشناسم. نمی تونم کنارت بمونم. » او از خانه بیرون می رود و کادیر دنبالش راه می افتد و از آرتمیس می خواهد که به خانه ی گلپری بیاید. آرتمیس هم قبول می کند.
سونا کنار شیما می نشیند و به او می گوید: «کار تو هم درست نبود. داری دست اون زن فرصت میدی. ببین اون زنو که چطوری گردنشو خم میکنه و ادای مظلومارو درمیاره! » شیما می گوید که نمی تواند مثل او باشد و چنین کارهایی را انجام دهد. و سونا ادامه می دهد: «البته. خب تو یه زن با اصل و نسبی. این کارا مال زنای روستاییه! »
در خانه گلپری، آرتمیس به خاطر رفتار مادرش از او عذرخواهی می کند. گلپری با مهربانی با او رفتار می کند و جان اتاقش را به خواهر جدیدش نشان می دهد و دیگر در نقاشی هایش آرتمیس را هم می کشد.
حسن اسلحه اش را برمی دارد و جلوی خانه مادرش می نشیند تا او را از خطر ایوب حفظ کند. ماموران هم جلوی خانه هستند. گلپری حسن را می بیند و کمی از غصه ی نبود او و بدریه حرف می زند و پسرش را در آغوش می گیرد. حسن به او می گوید که شرطش سر جایش است و با کادیر نمی تواند کنار بیاید. کمی بعد آرتمیس می آید و کنار حسن می نشیند و سعی دارد حرفها و درددلهایش را بشنود. ایوب از کنار دیواری آنها را زیرنظر دارد.
بدریه برخلاف میل حسن به پارتی سلن رفته است. سلن با او مهربان است و سعی می کند از زیر زبانش حرف بکشد. بدریه لو می دهد که مادرش با پدر آرتمیس ازدواج کرده است. سلن از این موضوع خنده اش می گیرد. او با بدریه سلفی می گیرد و آن را برای آرتمیس می فرستد. حسن آن عکس را می بیند و عصبانی می شود و همراه آرتمیس به طرف خانه ی سلن حرکت می کند. آرتمیس پیش از وارد شدن حسن به خانه ی سلن، خبر آمدن او را به بدریه می دهد تا از آبروریزی حسن جلوگیری کند. بدریه هم هول می شود و وارد یکی از اتاق های خانه می شود بی خبر از این که آنجا اتاق پسرعموی سلن است که تازه از حمام بیرون آمده! حسن وسط مهمانی داد می زند و بدریه را صدا می کند. سلن هم در گوشه ای با لبخند به آرتمیس می گوید: «ولی کار خوبی نکردی که با داداشت اومدی پارتی. مامان باباتون ازدواج کردن پس رابطه ی شما هم به باد رفته. »
حسن وارد اتاق پسرعموی سلن می شود و با دیدن آن صحنه اشتباه برداشت می کند و دست بدریه را محکم می گیرد و به زور او را بیرون می کشد. او به توضیحات هیچ کسی گوش نمی دهد. پسر عموی سلن هم برای مراقبت از بدریه می خواهد توضیحی بدهد که حسن با کله به صورت او ضربه میزند.
حسن و بدریه جلوی خانه با هم جر و بحث می کنند و در این میان سلن به خاطر ازدواج گلپری با پدر آرتمیس مدام به حسن متلک می گوید. در آخر آرتمیس عصبی می شود و یک سیلی به گوش او می زند و می گوید: «حتی دلمم بهت نمی سوزه. انقدر بدبخت و بیچاره ای که خیلی حیفه. » سلن سکوت می کند و حسن و بدریه و آرتمیس با هم از آنجا می روند.
IC1

قبلی «
بعدی »

۱ دیدگاه

  1. گذشت و محبت را باید از گلپری یاد گرفت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برچسپ ها