سریال گلپری قسمت 22

 


گلپری با مهربانی حسن را به داخل خانه می آورد. حسن به خاطر تمام بدی هایی که در حق مادرش کرده پشیمان است و مدام خود را سرزنش می کند و حسرت گذشته ها را می خورد. گلپری اشک های او را پاک می کند و می گوید که دلش نمی آید گریه کردن او را ببیند. حسن می گوید: «دلت بیاد! من خیلی در حقت بدی کردم. الان می بخشی، اما هر بار منو ببینی دلت نمی شکنه؟ » گلپری با حرف هایش سعی می کند به او بفهماند که از دستش ناراحت نیست و تنها ناراحتی اش به خاطر غمی است که حسن تحمل کرده. حسن وقتی حرف های محبت آمیز او را می شنود طاقت نمی آورد و زیر لب می گوید: «خدا منو لعنت کنه! » او از جا بلند می شود اما گلپری بلافاصله پسرش را در آغوش می گیرد و از او می خواهد دیگر این حرف ها را نزند. بدریه هم با دیدن این صحنه ها با خوشحالی اشک می ریزد و به همراه جان به طرف حسن می دود. آنها یکدیگر را بغل می کنند و گلپری بابت اینکه خانواده اش را دور هم جمع کرده خدا را شکر می کند.

دعوای کادیر و شیما ادامه دارد و شیما باز هم از کارهایی که کرده دفاع می کند. کادیر با عصبانیت کتش را می پوشد تا از خانه بیرون بزند. او با فریاد رو به شیما می گوید: «به خاطر حرصت، بدون اینکه خجالت بکشی از کارهات دفاع میکنی! نمی شناسمت. اون دختری که بیست سال پیش باهاش آشنا شدم نیستی. زنی نیستی که باهاش ازدواج کردم. من نمی خوام با کسی زندگی کنم که آدم هارو تحقیر میکنه. به حرفام خوب فکر کن. » بعد از رفتن او، شیما گریه می کند.

وقتی یعقوب خان از فاطما می شنود که چه چیزهایی بین علی و بدریه گذشته، به شدت عصبانی می شود و می خواهد سراغ علی برود. او می گوید: «هم سر اونو و هم سر باباشو می برم. من دخترمو بهشون امانت داده بودم. » فاطما که سعی دارد او را آرام کند با ترس می گوید: «تو این سن و سال می خوای قاتل برادرت بشی؟ اتفاقیه که افتاده! جوونا یه نادونی ای کردن. علی هم که بچه نیست. » یعقوب خان کمی آرام می شود و می گوید: «اگه کسی بشنوه شرفمون به باد میره. من آبرو دارم. میگن برادرزاده ی یعقوب تاشکین آدم نیست. » فیدان حرف های آنها را می شنود.

علی احساس می کند که شاید بدریه را به او ندهند. بنابراین سراغ یک گروه مافیایی که رفیق هایش هستند می رود و از موحی الدین می خواهد کمکش کند تا بدریه را بدزدد و همراه او به یونان فرار کند. موحی الدین هم می گوید که همین فردا آنها را به یونان خواهد فرستاد.

از طرفی عمه کادر به گوشی بدریه پیام می فرستد و به او خبر می دهد که با موافقت پدربزرگش، فردا علی با خانواده اش برای خواستگاری خواهد آمد.

گلپری برای خریدن داروهای یکی از ساکنان آپارتمان بیرون می رود و کادیر را اتفاقی کنار دریا می بیند. او با خوشحالی خبر برگشتن حسن را می دهد و به خاطر همه چیز تشکر می کند و کادیر را در آغوش می گیرد.

وقتی بدریه و جان می خوابند، حسن سعی می کند بیشتر با مادرش صحبت کند زیرا همچنان بابت موضوعی از دست او ناراحت است. حسن می گوید: «چرا بهم اعتماد نکردی؟ اون موقع 16 سالم بود. اما اگه می گفتی می فهمیدم. به خاطر اون کاری که اژدر باهات کرد، من 2 سال اونو دوست داشتم. فکر می کردم از ناموسمون دفاع کرده. چرا واقعیت رو بهم نگفتی؟ » گلپری اشتباهش را قبول می کند اما می گوید که اگر ماجرا را تعریف می کرد چطور می توانست پسرش را از زندان کنترل کند. بعد از کمی گفت و گو، حسن با قاطعیت می گوید: «از این به بعد مرد این خونه منم. کسی هم ازم چیزیو مخفی نمیکنه! هم تو و هم بدریه امانت های بابام هستید. » گلپری با افتخار به او نگاه می کند و قبول می کند. بدریه که هنوز خوابش نبرده، از پشت در حرف های آنها را می شنود و خیلی گریه می کند.

بدریه به اتاق گلپری می رود و کنارش می خوابد. او با گریه به مادرش می گوید: «شنیدم عمو باهات چیکار کرده. چطور طاقت آوردی؟ » گلپری در حالی که موهای او را نوازش می کند می گوید: «من به خاطر شما طاقت آوردم. » سپس بدریه که دوست ندارد چیزهای بیشتری بگوید و ماجرای علی را تعریف کند، به اتاق خودش می رود.

نسلیهان خانم که دوست صمیمی شیماست، گلپری و کادیر را در آغوش هم دیده بود. او این خبر را به شیما می دهد و شیما باز هم گریه می کند.

از طرفی کادیر به دفتر کارش می رود و از لای کتابی عکس خودش با گلپری را برمی دارد، آن را نگاه می کند و یاد روزی که آن عکس را کنار ساحل انداخته بودند می افتد.

IC1

قبلی «
بعدی »

3 دیدگاه ها

  1. عاااالی خیلی وقته دنبال چنین سایتی میگشتم ک قسمت های سریال گلپری رو بزاره خیلیییی ممنون
    لطفاهر چ زودتر بقیه قسمت هارو بزارید3>

  2. عالی ممنون از زحماتتون

  3. عالی مرسی لطفا بقیه اش هم بزارید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برچسپ ها