سریال گلپری قسمت 24

فیدان به مدرسه ی بدریه می رود و به او خبر می دهد که یعقوب خان قصد دارد به جای حضانت حسن حضانت او را بگیرد و همان شب هم به خواستگاری اش خواهند آمد. او که نگران شده از بدریه می خواهد با مادرش صحبت کند و به کمک او این مشکل را حل کند. بدریه، فیدان را در آغوش می گیرد و گریه می کند.

لطفا مشکی‌مدیا را در یوتیوب سابسکرایب کنید

حسن که در مصاحبه ی کاری قبول شده در همبرگر فروشی مشغول کار می شود. آرتمیس و دوستانش به آنجا می آیند و از دیدن حسن تعجب می کنند. آرتمیس حال حسن را می پرسد و کمی با او حرف می زند. حسن می گوید که با خانواده اش به مشکل برخورده و لازم است که خودش پول دربیاورد. آرتمیس با لبخند می گوید به نظرش اینگونه او جذابتر هم شده است. اما دوستش آلپ که از حسن خوشش نمی آمد، کار کردن او را مسخره می کند. حسن هم در جواب، با خونسردی از او می خواهد که به خاطر سلامتی خودش در دورترین میز بنشیند.

وقتی بدریه از مدرسه برمی گردد، علی در یک کوچه ی خلوت سعی می کند که او را بی هوش کند. بدریه داد و فریاد می کند و آتاکان و دوستانش سر می رسند و با علی و راننده اش کتک کاری می کنند. بدریه هم با ترس فرار می کند و به خانه می رود.  او که کاملا ناامید شده، یک مشت قرص برمی دارد و در حالی که گریه می کند آنها را می خورد.

آرتمیس بیرون از محل کار حسن منتظر او مانده است. حسن از دیدنش تعجب می کند و به او می گوید: «چرا بی خیالم نشدی؟ خودت که با چشمات دیدی. من دیگه زندگی ای شبیه دوستات ندارم. » آرتمیس می گوید: «خب اگه منم برات تعریف کنم که زندگیم چقدر نابود شده، باورت نمیشه. » سپس از او می خواهد که باهم درد دل کنند. حسن هم که دوست دارد همیشه سر به سر او بگذارد قبول می کند. بعد از مدتی صحبت، آنها باهم تخته نرد بازی می کنند و حسن برنده می شود. آرتمیس که شرط را باخته با ناراحتی می گوید: «برنده شدی. بازم شماره هامون رو به هم نمی دیم. همونطوری که دوست داری شد. » حسن شماره اش را می نویسد و به او می دهد و می گوید که این به خاطر رفاقتشان است.

وقتی گلپری به خانه می رسد به خیال اینکه بدریه خواب است، به کارهایش می رسد اما مدتی بعد بسته ی قرص را پیدا می کند و متوجه می شود که او بیهوش است. با گریه و زاری دخترش را صدا می زند و با استرس و نگرانی بدریه را سوار تاکسی می کند. در همین موقع حسن هم از راه می رسد و آنها باهم بدریه را به بیمارستان می رسانند. مدتی بعد وقتی دکتر خبر می دهد که خطر مرگ رفع شده، حسن و گلپری با خوشحالی نفس راحتی می کشند.

از طرفی وقتی کادیر شب را به خانه اش برمی گردد شیما از او می خواهد که با هم صحبت کنند اما کادیر می گوید: «من به خاطر دخترم اومدم. هنوز نمی تونم کارهات رو از ذهنم پاک کنم. عذرخواهی هم که نکردی. بهتره فعلا از هم فاصله بگیریم. »

حسن بالای سر بدریه می رود و دستش را روی صورت او می گذارد و با بغض می گوید: «خوبی؟ خیلی ترسیدم. مردم و زنده شدم. » بدریه می پرسد که چرا نجاتش داده اند؟ حسن از او می خواهد که دیگر چنین حرفی نزند. بدریه با گریه می گوید: «من مردم. بدبخت شدم. علی منو کشت. » حسن وقتی متوجه کارهایی که علی کرده می شود، جلوی بدریه خودش را کنترل می کند و فقط او را دلداری می دهد و می گوید که اگر این ماجرا را زودتر می گفت، حتما از او حمایت می کرد. بدریه می گوید: «می خوان من رو به زور به علی بدن. اگه زن او کثافت بشم باز هم همین کارو میکنم. »

وقتی حسن با عصبانیت از اتاق بیرون می آید، گلپری ماجرا را می پرسد. او هم بعد از اینکه همه چیز را می فهمد غمگین و ناراحت روی صندلی می نشیند و خیلی محکم می گوید که امکان ندارد دخترش را به علی بدهد. حسن که می خواهد حق علی را کف دستش بگذارد با خشم از بیمارستان خارج می شود و گلپری که نتوانسته او را متوقف کند با تاکسی دنبالش می رود و در راه به کادیر زنگ می زند و این ماجرا را تعریف می کند و کمک می خواهد. حسن هم با علی تماس می گیرد و به او می گوید: «شنیدم می خوای با بدریه عروسی کنی! می خوام ببینمت و بهت تبرکی بگم. » علی هم آدرسش را می دهد.

حسن به یک بار می رود و علی را همان جا کتک می زند. او هم به طرف حسن چاقو می کشد. در همین موقع گلپری از راه می رسد و با دیدن آن صحنه نگران می شود. حسن بدون ترس باز هم به  طرف علی حمله می کند و گلپری که قصد داشت مانع چاقو خوردن پسرش شود، خودش زخمی و بیهوش می شود. حسن او را در آغوش می گیرد و بلند فریاد می زند: «مامااااااااااان! »

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برچسپ ها