سریال گلپری قسمت 27

گلپری متوجه می شود که خرج بیمارستان او و بدریه 7250 لیر می شود. از آنجایی که پولی ندارد، نگران می شود اما بعد می فهمد که کادیر پول را پرداخت کرده است. گلپری و بدریه به خانه شان برمی گردند و جان که دست یکی از همسایه ها امانت بود دوان دوان به سمت مادرش می آید و او را در در آغوش می گیرد.



بدریه سعی می کند از گلپری خوب مراقبت کند و وقتی متوجه می شود که مادرش برای خرید داروهایش پولی ندارد تصمیم می گیرد گردنبندش را بفروشد. او برای فروش گردنبند از خانه خارج می شود اما در راه می فهمد که نسلیهان باز هم برای تصمیم گرفتن درباره ی اخراج گلپری جلسه گذاشته است. پس به خانه ی او می رود و با شرمندگی می گوید که اگر مسئله تمیزکاری . نظافت است خودش آن را انجام خواهد داد. اما نسلیهان می گوید که مسئله آرامش از دست رفته شان و دردسرهایی است که مدام درست می شود. بدریه با ناراحتی از خانه ی او بیرون می رود. شیما که مهمان نسلیهان بود، حرف های آنها را می شنود و وقتی می فهمد که بدریه دختر گلپری است او را تعقیب می کند. بدریه ابتدا به طلافروشی می رود و گردنبندش را می فروشد و سپس داروهای گلپری را می خرد. شیما هم متوجه فروش گردنبند می شود. او دوباره به خانه ی نسلیهان برمی گردد و وانمود می کند که از خیر بیرون کردن گلپری گذشته و دلش برای دختر او سوخته است. اما هنگامی که نسلیهان به آشپزخانه می رود، شیما گردنبند او را از روی میز برمی دارد و آن را پیش همان طلافروشی که گردنبند بدریه را خریده بود می برد. شیما مقداری پول به همراه گردنبند دوستش را به طلافروش می دهد و از او می خواهد که اگر کسی پرسید بدریه چه چیزی را به او فروخته است، گردنبند نسلیهان را نشان دهد.

از سویی حسن و گوکهان با ماشین یکی از آشناهایشان به محل کار موحی الدین می روند. وقتی به آنجا می رسند متوجه می شوند که علی مدتی قبل از رسیدن آنها به طرف مرز حرکت کرده است. حسن جلوی آدم های موحی الدین وانمود می کند که برای دادن پول به پسرعمویش آمده است. آنها هم پلاک کامیونی که علی سوار آن است را به او می دهند. حسن باز هم پشت فرمان می نشیند و با سرعت زیاد رانندگی می کند. او بالاخره به کامیون می رسد و جلوی آن می پیچد. سپس در حالی که اسلحه اش را به طرف علی گرفته، او را از ماشین پیاده می کند. حسن تفنگ را روی سر علی می گذارد و با نفرت به او می گوید: «باید تاوان کاراتو پس بدی! » کادیر که تمام مدت دنبال حسن بوده است خودش را به او نزدیک می کند و برای آرام کردنش می گوید: «قول میدم سنگین ترین مجازات رو برای علی بگیرم. ارزشش رو نداره. می خوای به خاطر این عمرت رو تباه کنی؟ به خانواده ات فکر کن. می خوای اونارو از خودت محروم کنی؟ » این حرف ها روی حسن تاثیر می گذارد و او گلوله هایش را به طرف آسمان شلیک می کند و فریاد بلندی می کشد. پلیس ها هم از راه می رسند و علی را دستگیر می کنند.

ساعت 8شب بدریه به طور پنهانی به جای گلپری به جلسه ی همسایه ها می رود و با بغض رو به آنها می گوید: «مامانم عمل شده واسه همین نتونست بیاد. ما دو ساله که در حسرت مامانمون زندگی کردیم. مارو از هم جدا کردن و تازه به هم رسیدیم. صورت مامانم تازه داره می خنده. زندگی همینطور هم هی می زنتش. دیگه شما نزنیدش. من قول می دم همه چی رو درست کنم. » ساکنان آپارتمان با شنیدن این حرف ها تحت تاثیر قرار می گیرند و هیچکس برای بیرون کردن گلپری رای مثبت نمی دهد.

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برچسپ ها