سریال گلپری قسمت 45

گلپری اصرار می کند که جان را ببیند. اژدر با او درگیر می شود و از او می خواهد که مقاومت نکند و مدام می گوید:« تو باید مال من بشی گلپری.» بعد از مدتی درگیری، گلپری به التماس کردن می افتد و از اژدر می خواهد که ابتدا اجازه دهد صدای جان را بشنود. او به اژدر قول می دهد که بعد از صحبت کردن با جان هر کاری بخواهد انجام دهد.

سعید و تعداد زیادی از آدمهایش به همراه حسن به خانه ی جنگلی ای که جبار و جان قبلا در آن بودند می روند. حسن پاسپورت های جعلی را می بیند و سعید هم متوجه می شود که آنها به تازگی خانه را ترک کرده اند بنابراین دستور می دهد که همه در جنگل پراکنده شوند و دنبال جان بگردند.

از سویی اژدر به جبار زنگ می زند و از او می خواهد که گوشی را به دست جان دهد تا با مادرش صحبت کند. اما جبار با صدایی لرزان و غمگین می گوید که جان مرده است. اژدر درحالی که کاملا هول شده با بهت و حیرت و ناباوری گوشی را قطع می کند و به گلپری می گوید که جان خوابیده است! گلپری از نحوه ی حرف زدن او متوجه می شود که مشکل بزرگتر از این حرفهاست پس با عصبانیت به سمت اژدر حمله می کند تا واقیعت را بداند. اژدر هم می گوید که در اصل جان فرار کرده و گلپری کمی آرام می شود. گلپری ضربه ای به اژدر می زند و به طرف در می دود تا فرار کند اما اژدر او را می گیرد و به زور در اتاق زندانی اش می کند.

از سویی دماغ صورتی که در نبود جان واقعا غذا نمی خورد، می میرد. بدریه و کادر او را در باغچه چال می کنند. آنها بخاطر اینکه از امانت جان خوب مراقبت نکرده اند بسیار ناراحت اند.

وقتی جبار می خواهد جان را در قبر بگذارد متوجه می شود که هنوز زنده است و دستش تکان می خورد. او خوشحال می شود و جان را در آغوش می گیرد و به طرف ویلا حرکت می کند اما وقتی ماشین های سعید را می بیند مسیرش را کج می کند و در جنگل خانه ای پیدا می کند و از پیرمرد و پیرزن صاحب خانه کمک می خواهد.

آرتمیس از بیمارستان مرخص می شود و از آنجایی که از دست پدر و مادرش شاکی و ناراحت است باز هم از مشکلاتش با آنها حرفی نمی زند و به خانه ی مادربزرگش می رود تا از دعواها و بحث های همیشگی کادیر و شیما دور باشد.

حسن گوشی جبار را در جنگل پیدا می کند و متوجه می شود که آنها در همان نزدیکی هستند. او بعد از مدتی جست و جو به قبری که کنده شده بود می رسد و با حیرت به آن نگاه می کند. در همین حال اژدر با گوشی جبار که در دست حسن است تماس می گیرد و بلافاصله با اضطراب می گوید:« جان رو چیکار کردی؟ اوضاع چطوره؟ با برادرزادم چی کار کردی؟ هان؟» حسن با شنیدن این جملات بیشتر نگران می شود و گریه می کند و با حرص می گوید:« چیکار کردین با داداشم؟ من بلای جونت می شم.» درهمین موقع گلپری که در اتاق زندانی است در را محکم می کوبد و بلند فریاد می زند و جان را می خوهد. حسن وقتی می فهمد که مادرش هم کنار اژدر است، درحالی که نفسش به زور بالا می آید فریاد می زند:« مامااان. نه نه نه …»

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برچسپ ها