سریال گلپری قسمت 49

آرتمیس با نگرانی خود را به بیمارستان می رساند. حسن از دیدن او تعجب می کند و او را در آغوش می گیرد. سلن که از پشت دیوار آنها را می بیند به آرتمیس حسادت می کند و پیش آنها می رود و او هم حسن را در آغوش می گیرد!

کادیر در گوشه ای از بیمارستان از نگرانی اش و ترس از دست دادن گلپری، با او صحبت می کند و باز هم ابرازعشق می کند. اما گلپری می گوید که در میان این همه گرفتاری جایی برای یک مرد در زندگی اش نیست. کادیر ناراحت می شود.

فاطما و یعقوب خان با عصبانیت به بیمارستان می آیند و شیما هم همراه آنهاست. فاطما به محض دیدن گلپری او را نفرین می کند و تمام اتفاقات بد زندگی اش و مرگ ایوب و اژدر را از چشم او می بیند. حسن از مادرش دفاع می کند و گلپری هم می گوید که هیچ گناهی ندارد اما بخاطرعذادار بودن یعقوب خان و فاطما، درمقابل فریادهای آنها سکوت می کند. کادر حرفهایشان را می شنود و وقتی می فهمد که برادرش مرده است از حال می رود. یعقوب خان هنگام رفتن رو به گلپری با نفرت می گوید:« اجاقم رو کور کردی. خدا تو رو از عذاب من حفظ کنه.»

شیما که از حرفهای پلیس فهمیده کادیرهنگام اسلحه کشیدن اژدر خودش را سپر گلپری کرده بوده، در گوشه ای او را تنها گیر می آورد و با بغض می گوید:« رفتی جلوش که تیر نخوره. اگه ماشه رو می کشید تیر به تو می خورد نه به گلپری. بخاطر اون مرگ رو به جون خریدی. انقدر دوسش داری؟ اگه من توی اون وضعیت بودم برای منم این کار رو می کردی؟»  آرتمیس از پشت دیوار این حرفها را می شنود و با گریه از پله های بیمارستان پایین می دود. کادیر سکوت کرده و شیما ادامه می دهد:« حتی جوابی نداری که بدی نه؟ انقدر از مادر بچه ت متنفری؟ می خوای من بمیرم؟» کادیر می گوید:« تو این وضعیت دنبال چی هستی؟ نکن. تو رو خدا این کارو نکن. مگه می شه من بخوام تو صدمه ای ببینی؟ ببین، ما یه تصمیمی گرفتیم و ازدواجمون تموم می شه. یه دختر داریم که به اندازه ی دنیا خوشگله. بیا انرژیمون رو صرف اون کنیم باشه؟ تو هنوز هم برای من با ارزشی.» شیما می گوید:« اما گلپری نیستم نه؟ ببین بخاطر اون چه چیزهایی رو فدا کردی. خانوادت، زنت، کارت، گذشته ت. اما بزار یه چیزی رو بهت بگم. اون زن خشبختت نمی کنه و تو دوباره می یای پشت در من و التماس می کنی. اون وقت ببینیم من تو رو قبول می کنم یا نه.» سپس با عصبانیت آنجا را ترک می کند.

آرتمیس در سالن بیمارستان با گریه برای حسن ویس می فرستد ومی گوید:« بهت احتیاج دارم. فوریه. این فقط مربوط به دوستیمون نیست. به هر دومون ربط داره. به مامان تو، به بابای من، حتی به خانوادمون.»

گلپری و بدریه و حسن با خوشحالی وارد اتاق ملاقات می شوند . جان به روی آنها لبخند می زند اما کم کم صداها برایش درهم می پیچد و چیزی نمی شنود.

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برچسپ ها