سریال گلپری قسمت 71

فایل صوتی این قسمت

گلپری از حسن می پرسد که آیا دقیقا لحظه ی چاقو خوردن ایوب را دیده است؟ حسن می گوید که آن لحظه را ندیده ولی پدرش را باور دارد و مطمئن است که او راست می گوید.
بارکان به اتاق ایوب می رود و ابتدا بخاطر چاقو زدن به خودش به او متلک می گوید سپس دستش را روی زخم او فشار می دهد و به ایوب که بسیار درد می کشد می گوید:« داداش من آدم محترمیه ولی من اونجوری نیستم. فهمیدی؟ باید بری و راستشو بگی وگرنه خودم می کشمت.» بارکان بعد از آمدن بدریه به اتاق، خودش را جمع و جور می کند و می رود.
حسن برای دیدن آرتمیس به مدرسه ی او می رود و سلن بخاطر این موضوع از حسن دلخور می شود و آنها را تعقیب می کند. حسن در گوشه ای به آرامی به آرتمیس می گوید که کادیر پدرش را با چاقو زده است. آرتمیس ابتدا خیال می کند که حسن برای شوخی این حرفها را می زند اما وقتی جدیت او را می بیند به هم می ریزد و با عصبانیت می گوید:« می فهمی چی می گی؟ از بابام داریم حرف می زنیم. اون به هیشکی کوچیکترین آسیبی نمی زنه.» حسن دستش را روی شانه ی آرتمیس می گذارد و می گوید:« اینا رو واسه این می گم که اول از من بشنوی. خواستم وقتی می شنوی کنارت باشم.» آرتمیس که اصلا حرفهای حسن را باور نکرده سیلی ای به او می زند و زود به کلانتری می رود و هراسان این موضوع را از پدرش می پرسد. کادیر با آرامش توضیح می دهد که سوتفاهم شده و به زودی آزاد خواهد شد. آرتمیس که همچنان نگران است می گوید:« اگه نتونی بیای بیرون چی؟ دادگاهت میفته یه ماه دیگه و تا اون موقع می ری زندون؟» کادیر از لای میله ها او را می بوسد از دخترش می خواهد که قوی باشد. آرتمیس بعد از صحبت کردن با کادیر آرام می شود.
کادیر که می داند تمام مدارک و شواهد موجود علیه اوست و کارش گره خورده، به بارکان می گوید:« بین شاهدها دنبال یکی بگردید. الان دست همه گوشی هست. حتما یکی فیلم گرفته.»
ایوب با اصرار خودش از بیمارستان مرخص می شود و به بچه ها می گوید:« محبت بهترین داروئه. ممانتون منو خوب می کنه.» آنها به خانه ی گلپری می روند.
از سویی آرتمیس با مشورت بارکان تصمیم می گیرد در فضای مجازی نوشته ای را منتشر کند و از مردمی که در محل حادثه بوده اند بخواهد که اگر فیلم و مدرکی دارند ارسال کنند.
بارکان جلوی آپارتمان با گلپری روبه رو می شود و ابتدا از بی توجهی های او به عشق برادرش گله می کند و سپس می گوید:« داداشمو نا امید نکن. یا واقعا تو زندگیش باش یا کلا نباش.»
شیما امیدوار است بعد از اتفاقاتی که برای کادیر افتاده، آبروی او در روزنامه ها برود و به این ترتیب سرش به سنگ بخورد و به اشتباهاتش پی ببرد. او عمدا با دوست روزنامه نگارش در این باره درد و دل می کند و به طورغیر مستقیم به او می فهماند که مطلبی درمورد چاقو زدن کادیر منتشر کند.
پیامی برای آرتمیس ارسال می شود که در آن نوشته:” من مدارک رو دارم. اگه شمارتو بفرستی می تونم زنگ بزنم.” آرتمیس فورا شماره اش را برای آن شخص می فرستد.
وقتی گلپری وارد خانه می شود و ایوب را همراه بچه ها در آنجا می بیند، جا می خورد اما بخاطر حسن و بدریه که اصرار دارند از پدرشان خوب مراقبت شود چیزی نمی گوید. بدریه در درست کردن سوپ به مادرش کمک می کند و از او می خواهد که پانسمان ایوب را عوض کند. گلپری هم با بی میلی قبول می کند. او به عمد محکم پانسمان ایوب را عوض می کند و درحالی که برایش قیافه گرفته دور از چشم بچه ها می گوید:« ببین، اینجوری نه می تونی منو بدست بیاری نه بچه ها رو. بالاخره حقیقت آشکار می شه. از زندگی چیزی یاد نگرفتی؟ دیگه از بچه ها استفاده نکن. حقیقت رو بگو و چیزی رو پنهون نکن.» ایوب جا می خورد و وانمود می کند که از حرفهای او سر در نمی آورد. گلپری ادامه می دهد:« همون رازهایی که فکر می کنی کسی نمی دونه رو می گم. اتفاقات امروز رو هم باور نکردم. فهمیدی؟» ایوب می گوید:« زورت اومد که کادیر هم می تونه قاتل باشه؟» گلپری می گوید:« تو چجور آدمی هستی؟ همیشه اینطوری بودی یا الان اینطوری شدی نمی دونم. درونت پر از تاریکی و بدی شده. یه انسان چطور به خودش چاقو می زنه؟…ولی کادیر همه چی رو آشکار می کنه. من می دونم. به این خونه هم زیاد عادت نکن.»
IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برچسپ ها