سریال گلپری قسمت 99

بدریه با ناراحتی در اتاقش نشسته و کادر برای خوشحال کردن او پیشنهاد می دهد که با هم به خرید بروند. چشمان بدریه با شنیدن کلمه ی خرید برق می زند!

کادیر و گلپری و جان به خانه برمی گردند و مادر کادیر که متوجه ازدواج پسرش شده سریع خودش را به آنجا رسانده، در را به رویشان باز می کند و برای گلپری قیافه می گیرد و به او می گوید:« بهت گفته بودم از پسرم دور باش اما گوش ندادی و خانواده شو از هم پاشیدی!» سپس کیسه ی زباله را به دستش می دهد تا آن را در سطل زباله بیندازد. گلپری بدون بحث کردن کیسه را می گیرد و به طبقه ی پایین می رود. کادیر هم به مادرش اعتراض می کند و با عصبانیت می گوید:« اگه می خوای اینجا بمونی رو سرم جا داری، بمون. اما دیگه تو تصمیمای من دخالت نکن.» کادیر به خانه ی گلپری می رود و زخم روی پیشانی او را پانسمان می کند.

فاطما و کادر برای دیدن ایوب به تیمارستان می روند و دهن لقی می کنند و می گویند که گلپری و کادیر ازدواج کرده اند. ایوب به هم می ریزد و آشفته می شود و بعد از مدتی داد و بیداد کردن سکوت کرده و مدتی به یک نقطه خیره می شود.

حسن با ماشین پدربزرگش برای دیدن آرتمیس جلوی مدرسه او می رود. حسن به آرتمیس می گوید که دیگر کادیر و گلپری را از زندگی اش خط زده است. سلن و دوستانش از جلوی آنها عبور می کنند و آنها را به کافه ای دعوت می کنند. حسن هم قبول می کند. آرتمیس برای حسن قیافه گرفته و به او می گوید که رفتارش خیلی تغییر کرده است. بالاخره آرتمیس سوار ماشین می شود و حسن صدای موسیقی را زیاد کرده و با سرعت زیاد رانندگی می کند. آنها بعد از کمی دور زدن به کافه می روند و حسن به دوستان آرتمیس می گوید که سر میز آنها نمی نشیند و سراغ میز دیگری می رود. سلن از این حرکت حسن حرص می خورد. آرتمیس به حسن می گوید که دیگر نمی خواهد با پدر و مادرش زندگی کند و قصد دارد پیش مادربزرگش بماند. حسن می گوید:« اگه خواستی می تونی بیای پیش من. خونه ی پدربزرگم کلی اتاق داره. در ضمن اونجا خونه ی منم محسوب میشه. من نمی تونم از عشقم تو خونم پذیرایی کنم؟!» آرتمیس می گوید:« سرت به جایی خورده؟! چرا مثل آدم بدای فیلما حرف میزنی!» در همین حین دوستان آرتمیس می خواهند آنجا را ترک کنند که دوروک موقع عبور از کنار میز حسن متلکی به او می گوید. حسن هم عصبی می شود و به آرامی در گوش دوروک می گوید:« میام مدرسه، تنهایی. تو هم هرچی خواستی آدم جمع کن! باشه؟»

بدریه با خوشحالی کلی خرید می کند اما جلوی فروشگاه با بیگوم روبرو می شود. بیگوم که از خرید کردن بدریه از یک فروشگاه گران تعجب کرده می گوید:« مگه بانک زدی؟! اتفاقا چند وقت پیش دستبندمو دزدیدن. پیش میاد دیگه! الان میرم دوربین های مخفی رو چک کنم. وقتی دزد رو پیدا کنم پیش همه رسواش می کنم!» بدریه بعد از جدا شدن از بیگوم گریه می کند و ماجرا را برای فاطما و کادر تعریف می کند. کادر می گوید که فکری به ذهنش رسیده.

شیما که خودش از سونا کمک خواسته به دیدن او می رود. سونا کمی از گلپری غیبت می کند و بعد می گوید:« اون زندگی رو سه سوته خراب می کنم! عروس و نوه ام رو ول نمی کنم.»
ایوب در اتاق روانپزشک به جای جواب دادن به سوال های او با عصبانیت آنجا را به هم می ریزد و در همین حال چند سنجاق قفلی را پنهانی برمی دارد. پرستارها به زور او را می برند.

بدریه با بیگوم قرار می گذارد و طبق پیشنهاد کادر مقدار زیادی النگو جلوی او می گذارد و می گوید:« من یکی برداشتم. تو هرچی می خوای بردار. برای امتحان پول لازم داشتم. دستبند رو روی زمین دیدم و شیطون گولم زد و برش داشتم. باور کن خیلی پشیمونم. خواهش می کنم منو ببخش.» بیگوم با مهربانی می گوید که او را بخشیده. آنها یکدیگر را در آغوش می گیرند و بدریه با خوشحالی می رود. دوست
بیگوم که طبق نقشه ی او از گفت و گوی آنها فیلم گرفته، فیلم را به بیگوم نشان می دهد و هردو می خندند.

کادیر به کمک جان و گلپری برای ناهار آشپزی می کند و این باعث می شود که بعد از مدت ها لحظات شادی را با هم بگذرانند.
IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برچسپ ها